Showing posts with label Baran. Show all posts
Showing posts with label Baran. Show all posts

Thursday, July 19, 2007

"How much do you rely on your bad feelings and dreams?" by Baran

You sleep one night and in your dream you see something horrible (like death) happen to a not so close relative which you haven't heard of for a long time, then you wake up and in a few hours time during a phone call you find out that that person has broken her arm in 3 places in a bad accident. How much do you trust your feelings or dreams next time? Do you take them seriously at all? What if you experience this more and more, not every time you have a bad feeling about something or someone it turns out to be true, but it happens often. Then what will you do if you keep dreaming that for example your partner is not faithful to you, even though you haven't seen anything abnormal? Do you start searching for evidence, or interpreting all his/her actions or words in a way to confirm your doubts? Or do you ignore your nightly tortures? Now if you believe there is a relation between your feelings and what happens or is happening in real life how do you define that relationship? Do you think that you are connected in some way to the world so that you become aware of things you really don't know, or do you think because you are creating that image, as a consequence it really happens. A common belief among many: how ever you imagine your life or future, it will be like that. In other words, you are the one who is shaping the events, unconsciously at times. I remember this example from one of Gustav Jung's books: a young lady has this repeating nightmare about being raped in a park similar to the place she usually goes for running I guess. Finally she gets sick of it, she comes to see Jung to find out what is the meaning of her dream, I don't remember the details, but I recall that she finally dies after being raped in a park. And I remember Jung writing in his book that she was kind of calling for that event with her nightmares and the fact that she continued to go to places like parks and... alone, putting herself in danger or so. To me this is scary, maybe because of the absolute power it gives you over your destiny, but at the same time at least this gives you the chance to "do" something to change those outcomes you fear. But do we always have these feelings of awareness before the event takes place? At least not for me, then how can we discuss the time element or the order here? The other night ABC was showing a program about "Luck" on 20/20. They interviewed some very lucky men and women, and sort of reached this conclusion, that you can create your own luck. One of them even said she uses this same "imaging" technique, where she imagines the things she really wants with detail, and she even prepares herself for them, and they happen, as simple as that. So are we responsible for being unlucky too? When you are going to sit for a big exam, and you just feel this is going to be a bad day for you, because you have this "feeling" are you creating your own failure? Back to my first question when you have a bad feeling or an unpleasant sense of awareness about something or even a bad dream, how much do you really believe it? I intentionally did not ask about good and pleasant ones, because I think people believe in their pleasant dreams or feeling or awareness more. Maybe as a natural reaction we like to believe them to a more degree, even if we have our doubts, just because they are pleasant.

Wednesday, July 04, 2007

هرگز، هرگز" از باران"

سروش سرش را از روی کتاب بلند می کند، غروب شده و اتاق نیم تاریک است ، چشمانش را ریز می کند و دور و ورش را نگاه می کند، سکوت و سکون، چشمهاش درد گرفته ند، فنجان بادمجانی رنگ را بر میدارد، جرعه یی از قهوه ی یخ کرده تلخ می نوشد و به صفحه مانیتور نگاه می کند، میل باکسش خالی است، سیما هنوز آنلاین است، با خودش فکر می کند الان ساعت چنده اونجا که این دختره هنوز بیداره؟ دست دراز می کند و از کنار میز، از بین سی دی هایی که نامرتب روی هم ریخته ند، یکی را جدا می کند، ادیت پیاف، سی دی قدیمی است و با ماژیک سورمه یی رویش به لاتین نوشته ادیت پیاف ، مدتی بود یادش رفته بود این سی دی را دارد، تا هفته پیش که دید فیلم جدیدی بر اساس زندگی پیاف ساخته ند، رفت فیلم را دید، یک پاکت بزرگ ذرت بوداده با یک بطری چای سبز با طعم لیمو گرفت و وسط ردیف نشست، جز او تنها چند زن و مرد میانسال در سالن بودند، آهنگهای قدیمی فرانسوی را شنید، بغض کرد و ذرتها را تند تند خورد، شب که برگشت خانه رفت کیف سی دی های قدیمی ترش را از ته کمد درآورد، و سی دی ادیت پیاف را پیدا کرد، و آن آهنگ آخر را گذاشت و زیر لب شروع به خواندن کرد:" نه، هرگز، هرگز، پشیمان نشده م..." الان هم دوباره همین آهنگ را گذاشت، دلش نمی خواست هنوز چراغ را روشن کند، نور این موقع روز را وقتی هوا اینجور نیمه تاریک می شد دوست داشت، انگار این بخش روز به بقیه روز تعلق نداشت، غروب هر روزی جزیی از گذشته ها بود، تکه یی بود از گذشته در زمان حال، به پاکت سیگار روی میز نگاه کرد و به خودش فحش داد که باز سیگار گرفته، یک نخ درآورد، رفت گاز را روشن کرد، خم شد و سیگار را روشن کرد، هرم آتش را در چشمانش حس کرد، باید دفعه بعد یادش می ماند کبریت هم بگیرد از دخترک، زیر لب خواند:"نه، هرگز، هرگز پشیمان نیستم..."پنجره باز بود، گرمای هوا با غروب خورشید کمتر شده بود، پیرمرد همسایه نفس زنان دنبال سگ سفید کوچکش از جلوی ساختمان رد شد، آهنگ ادیت پیاف تمام شده بود، بعدی یکی از آهنگهای شادترش بود، برگشت سر میزش، سه روز بود از خانه بیرون نرفته بود، تنها نوشته پررنگ روی صفحه مانیتور اسم سیما بود، که هنوز آن لاین بود، در کنار ردیف اسمهای بی رنگ و روی قبل و بعدش عجیب وسوسه انگیز بود، روی اسمش دوبار کلیک کرد، مستطیل باز شد، باز کمی مکث کرد، سه سالی می شد از آخرین باری که حتی با او آنلاین حرف زده بود، و چهار سال و نیم از آخرین باری که او را در سفری به تهران دیده بود، فکر کرد دلش قهوه می خواهد، دوباره از پشت میز بلند شد، قهوه کهنه را در ظرفشویی خالی کرد، فیلتر را تکاند، تمام صفحه نقره یی ظرفشویی را دانه های قهوه یی پوشاند، دوباره قهوه دم کرد، ته سیگار را در جاسیگاری مچاله کرد، به مستطیل سفید که بالایش اسم سیما پررنگ و مشکی نوشته شده بود و کنارش یک صورتک زرد می خندید نگاه کرد، بی ربط یاد جمله سارتر در نامه هایش به سیمون دوبووار افتاد، که گفته بود هر وقت صفحه سفیدی می بیند، سرشار شوق آفریدن می شود، سرشار این نیاز برای نوشتن، نوشتن هرچه که باشد و پر کردن آن صفحه یا چیزی شبیه این...از صدای قهوه جوش فهمید که قهوه ش آماده است، روی ضربدر کوچک کلیک کرد و مستطیل سفید در پس زمینه طبیعت گیلان گم شد، فنجان بادمجانی را برداشت، قهوه مانده و سردش را خالی کرد، یک دور هم آب گرفت درش، وبه خودش متلکی انداخت: وسواسی، بعد قهوه تازه دم را که از ش بخار بلند می شد در فنجان ریخت، کمی کافی میت با طعم دارچین بهش اضافه کرد و برگشت پشت میز، چند لحظه فنجان بادمجانی را جلوی چهره ش نگه داشت و رایحه دارچین و قهوه را بو کشید و به سبز سیر جنگلهای گیلان زل زد، ادیت پیاف صدایش را در اتاق ول داده بود، اسم سیما کمرنگ شد و جزیی شد از ردیف اسمهای خاکستری با صورتکی خاکستری و لبانی بهم فشرده. نفس عمیقی کشید، یک جرعه قهوه داغ نوشید، صدای موسیقی را کمتر کرد، مدادش را برداشت و زیر خط اول پاراگراف جدید خط کشید.

Wednesday, June 13, 2007

سقط جنین:چند نکته از یک خبر

خبر: واتیکان کمک مالیش به عفو بین الملل را به خاطر آنچه که حمایت این گروه از سقط جنین می خواند قطع کرده است و از بقیه کاتولیکهای جهان هم خواسته که همین کار را بکنند
نماینده عفو بین الملل گفته که تنها در شرایطی که تجاوز یا حاملگی از بستگان خونی صورت گرفته باشد یا سلامت مادر در خطر باشد از این کار حمایت می کنند
واتیکان اما این عمل را در هر شرایطی قتل "یک انسان بی گناه" می داند
ونماینده عفو بین الملل در پاسخ از حق زنان بر بدن و امور تولید مثلی خود و... می گه
جدای اینکه احتمالا تعریف موجود زنده دارای روح از دید کاتولیکها با تعریف علمیش فرق می کند یک نکته جالب در این خبر هست؛ آماری که داده شده اینه که سالانه چهل و پنج ملیون حاملگی ناخواسته در جهان با سقط جنین پایان داده می شه، که از این تعداد 70 هزار مادر به خاطر شرایط غیر بهداشتی و نادرست انجام این کار می میرند.
واقعیت اینه که این اتفاق داره می افته، اون هم تو این ابعاد وسیع، چه ممنوع باشه، چه نه. اگر دست کم شرایط درست انجامش برای آن مادرها وجود داشته باشه و قوانین بررسی شده تری پذیرفته شده باشه (مثل اینکه تا چند هفتگی حاملگی و در کدام موارد و شرایط...) آن عدد هفتاد هزار خیلی کمتر خواهد شد.
این مثالم از خیلی جهتها درست نیست، اما مدتها سعی کردند با اعتیاد مبارزه کنند و اگر یادتون باشه فروش سرنگ و سوزن هم در داروخانه ها ممنوع بود، اما مشکل این بود که معتادین از سرنگ مشترک استفاده می کردند، و هزار و یک مرض در جامعه رشد می کرد، بعد دیدند پس بهتره در زندانها مثلا سرنگ و سوزن بدهند، و در داروخانه ها بفروشند و...تا دست کم قسمت ایدز و هپاتیت و...را کمی حل کنند. (منظورم این نیست که سقط جنین عین اعتیاد تزریقی می مونه ها!!!) اما واقعا چرا نباید یک کم واقع بینانه تر به قضایا نگاه کنیم؟

Thursday, May 10, 2007

تصویر سازی لئونارد کوهن در مبحث هورمون شناسی" از باران"

فکر می کنم دلم برایت تنگ شده است، او روی تخت دراز کشیده وبه باران بیرون پنجره نگاه می کند، زیر لب چیزی زمزمه می کند، دست راستش را بالای سرش گذاشته و موهای قرمز روشنش روی بالشت پخش شده ند، با دست چپ به آرامی لب پایینش را نوازش می کند، از دور صدای موسیقی جاز در صدای باران می پیچد و خانه را پر می کند، اگر خواستی بیایی، در باز است، مدتهاست از تو خبر نداریم، از همان موقع که او برگشت، با برق نگاهش، با قدمهای سبک و آزاد برگشت، در خانه را باز کرد و چون غریبه یی زیبا وارد شد. فکر می کنم تو را بخشیده باشم، به خاطر هر کداممان که می خواهی بیا، اگر هنوز جایی با سازت نشسته یی و همان موسیقی قدیمی را می نوازی، اگر هنوز ساعتها زیر باران او را با خود در راههای بلند و باریک می کشانی...وقتی برگشت، نگاهش برق داشت، آرام گرفته بود، از آن جستجوی همیشگی که من فکر می کردم دیگر جزیی از وجودش است رها شده بود، آخرین باری که در گوشه خیابان شلوغ تو را دیدیم که نشسته بودی و ساز می زدی، پیر شده بودی، خسته می نمودی، لحظاتی ایستادیم، تو نگاهت به ما نبود، دورت چند نفر ایستاده بودند، آهنگ که تمام شد، او دستم را کشید و ما به راهمان ادامه دادیم، با همان قدمهای سبک و با شتاب، اگر خواستی بیا، برای هر کداممان، فکر می کنم دلم برایت تنگ شده است

Friday, April 20, 2007

(سوژه فکری ( باران

یکم
تنگه 18 كيلومتري بلاغي در فاصله 4 كيلومتري از محوطه ثبت جهاني پاسارگاد در استان فارس جاي گرفته و بخشي از چشم‌انداز باستاني پاسارگاد است. اين تنگه به اعتقاد برخي كارشناسان محل عبور راه شاهي مهم‌ترين راه باستاني كشور بوده است. اين تنگه آثاري از دوران غارنشيني و سكونت‌هايي از دوران پيش از ميلاد تا دوران اسلامي را در خود جاي داده است. سد خاكي سيوند در 9 كيلومتر پاسارگاد روي رودخانه پلوار ( سيوند )واقع شده است. ارتفاع آب درياچه اين سد 1805 متر از سطح دريا است و صد و سی (130)اثر باستاني را در درياچه خود غرق مي كند.
خبرگزاری میراث فرهنگی
دوم
قدیمیترین آثار کشف شده تا به کنون، متعلق به 7500 سال پیش است. در این محل آثاری از دوره‌های پارینه سنگی، نوسنگی، ایلامی (2700-645 پیش از میلاد)، هخامنشیان، اشکانیان، ساسانیان و اوایل دورهٔ اسلامی بدست آمده. واقع شدن تنگهٔ بلاغی در بین مجموعه تخت جمشید و پاسارگاد و شهر ساسانی استخر، حدس باستان شناسان را در مورد عبور راه ارتباطی از این منطقه تقویت کرده است.«بابک کیان» سرپرست مجموعه باستانی پاسارگاد در مورد محوطه‌های باستانی شناسایی شده، گفت: «در این بررسی‌ها محوطه‌های باستانی شامل تپه‌های پیش از میلاد، کوره‌های ذوب فلز، غار و سکونتگاه‌های پیش از میلاد، کوره‌های سنگی مربوط به دوره فرمانروایان فارس (فرقه داران)، دو قبرستان دسته جمعی مربوط به دوران اشکانی، بیش از 7 کیلومتر مرز سنگی مربوط به دوران اشکانی و دیگر محوطه‌های باستانی که بر اثر ساخت سد زیر آب می روند
ویکی پدیا
سوم
جامعی، مدیر پروژه احداث سد سیوند می‌گوید: «در سال 1371 هنگامی که قصد داشتیم احداث سد را آغاز کنیم طی نامه‌ای، از سازمان میراث فرهنگی استان فارس استعلام کرده و خواستار بررسی منطقه از نظر فرهنگی شدیم اما از جانب سازمان میراث فرهنگی هیچ گونه اقدامی صورت نگرفت بنابراین ما کار احداث سد را آغاز کردیم».
ویکی پدیا
چهارم
آیا کاوش‌ها کافیست؟
کاوش‌های باستان‌شناسی تا چند ماه گذشته ادامه داشت و بعد از آن در همایشی که روز سی‌ام دی ماه سال جاری در تهران برگزار شد، رییس پژوهشکده باستان‌شناسی ایران خبر توقف کاوش‌ها را اعلام کرد. اما این خبر همچنان بر ابهامات پرونده سیوند افزود.
بسیاری بر این عقیده هستند که توقف کاوش‌ها هرگز به معنی تمام شدن تحقیقات باستان‌شناسی در این منطقه نیست، بلکه همچنان می‌توان در این محوطه به تحقیقات بیشتر ادامه داد.
از نکات دیگری که مورد توجه منتقدان است، می‌توان به عدم انتشار گزارش کامل و مستند کاوش‌های صورت گرفته اشاره کرد. همچنین این نکته نیز مشخص است که به جز رییس پژوهشکده باستان‌شناسای و معاونان سازمان میراث فرهنگی، باستان‌شناسان مستقل دیگری در مورد تمام شدن تحقیقات در این محوطه اظهار نظر نکرده اند. به خصوص آن که تعدادی از باستان‌شناسان عقیده دارند اعلام مجوز آبگیری بر عهده گروه‌های باستان‌شناسی نیست.
بیژن روحانی در رادیو زمانه
پنجم
آب گیری سد سیوند آغاز شد
سی ام فروردین ، بی بی سی فارسی

Tuesday, April 03, 2007

همراه سایه وار من از باران

یک روز دیگر، همان سناریوی همیشگی، من و دلتنگیهایم کنار هم در کافه نشسته ییم، من یادداشت برمی دارم و قهوه می نوشم، او آرام نشسته ، گاهی به من نگاه می کند، گاهی میان کارم چیزی به من می گوید، و گاهی هم ساکت به بقیه آدمها نگاه می کند، بیشتر روزها پراکنده گویی می کند، از این در و آن در، اعصاب می زند، هر روز صبح بهش می گویم که در خانه بماند، می گویم اینجا من کار دارم و او حوصله ش سر می رود، در گوشش نمی رود اما، مظلوم نمایی می کند و باز دستش را در جیبش می کند و سوت زنان دنبال من راه می افتد به سمت کافه، چندان مراعات نمی کند، گاهی درست در سخت ترین خطهای درس شروع می کند، و معمولا وقتی شروع می کند ساکت کردنش سخت است، راستش ذهن سیالی دارد، چند وقتی است می خواهم بهش پیشنهاد بدهم شروع به نوشتن افکارش بکند، اما می ترسم بخواهد تمام نوشته هایش را برایم بخواند و نظر بپرسد و آن وقت دیگر من باید کامل کتاب و لپ تاپ را کنار بگذارم و شش دانگ حواسم را به او بدهم. بدترین روزها، روزهاییست که ذهنش روی یک فرد خاص یا یک مکان خاص متمرکز می شود، گاهی صد دفعه یک جمله را می گوید، من جواب نمی دهم، به روی خودم نمی آورم و او تکرار می کند، آنقدر که من بی تاب شوم، وسایلم را جمع کنم، بروم خانه، لم بدهم و شروع کنم به وفت گذرانی و وب گردی ، و آنقدر پرسه بزنم تا عصر بشود...عصرها معمولا ساکت می شود، کز می کند یک گوشه و زیاد کاری به کار من ندارد، به گمانم خسته می شود، انرژیش تحلیل می رود انگار از این همه کند و کاو و جستجو، از این مونولوگ بی وقفه، باید برایش یک سرگرمی جدید پیدا کنم، یک جا دستش را بند کنم ، اینطوری وقتی من مشغول کارم، او هم می تواند مشغول کارش باشد، شاید حتی این وابستگیش به من کمتر شود و بعضی روزها خانه بماند!؟

Saturday, February 24, 2007

سفر کویر (بهمن هشتادو پنج ) از باران






کویر تن لختش را می کشد زیر قدمها و سکوت در سرم می پیچد، سکوت که می پیچد تصاویر آرام آرام جان می گیرند، جاده پیش می رود، دو سویش تن گرم کویر در سرمای زمستان که در انتها به کوههایی نه چندان بلند و پوشیده از برف منتهی می شود، هر از چندی باقی مانده های کاروانسرایی در گوشه یی دیده می شود، بوته های گرد و کوچک خار در جاده قلت می زنند، کویر آرام است امروز، خشم ندارد، آرام و خالص، مخروطهای خشتی بلند که پیش از این یخچال یا آب انبار بوده ند هنوز سر پا هستند، دسته یی عزادار با لباسهای سیاه، پرچمهای سرخ و سیاه، چهره های آفتاب سوخته و خاک گرفته در یک طرف جاده به ریتمی کند و آهنگین پیش می روند، به شهر می رسیم، بافت قدیم، کوچه های تنگ، از دوسو دیوار های خشتی و سکوت، در این کوچه ها حتی زمزمه هایت را میتوان از پس دیوار خانه ها شنید، من غریبانه به این درها و دیوارها که هنوز نشان زندگی دارند می نگرم، حسی کهنه و گرم، هیاهوی شهر گم شده است ، طاقی هایی گاهی کوچه را سقف زده ند، بادگیرهای بلندبالا بر فراز خانه ها تا آسمان رفته ند، گهگاهی کسی رد می شود، با نیم لبخندی نگاه می کندمان، چهره مردمان کویر حس غریبی دارد، به درون خانه یی می رویم، و ناگهان در دنیایی دیگر و در زمانی دیگر گم می شوم..زیبایی خانه ها، فضاهای کوچک و بزرگ بسیاری که درشان درست شده، پله ها، اختلاف سطحها، پشت بامهای دوست داشتنی، حوضهای کوچک و بزرگ وسط حیاطها، پنجره های بلند رو به حیاط و آفتاب و حوض، تفاوت فضاهای مربوط به خانواده و مهمان، حوضخانه های خنک که گاهی بر فرازشان در سقف دایره یی رو به آسمان باز است، راهروها با ابعاد دوست داشتنیشان، زیرزمینهای خنک ، محل عبور قناتهای قدیمی...می چرخم و اینقدر احساس آرامش می کنم که دلم می خواهد برای لختی خشونت کویر را فراموش کنم و تن دهم به رویای این کوچه ها و خانه ها، به ارزش آب، به این معامله ناپایاپای میان انسان و طبیعت، بسیار باید بدهی تا چیزکی بگیری...دیدنی های بسیار، سفری شگفت، دنیایی دور از آپارتمان کوچک من در این شهر، فرصت کوتاه بود...
عکس 1:خانه یی در ابرقو
عکس2: ویرانه های شهری در ایزدخواست
عکس 3:خانه عباسیان کاشان
عکس 4:بافت قدیم یزد
عکس 5:خانه عباسیان کاشان

Wednesday, January 24, 2007

نیمکت by Baran

دستش را بلند کرد و به من لبخند زد، بعد نیم چرخی زد و در شتاب جمعیت گم شد. بارانی سورمه یی رنگ و کهنه ش را تا لحظه یی هنوز می دیدم و بعد دیگر گم شد، مردی بهم تنه زد، بد جایی ایستاده بودم، نیویورک همیشه شلوغ است، اما این ساعت عصر انگار تمام شهر را صدای قدمهای شتابان و بوق تاکسی های زرد رنگ پر می کند، نمی دانستم کجا می رود، آخرین باری که دیده بودمش چند سال پیش بود، در یک مهمانی در تهران، یادم هست که آن شب بهش گفتم چیزی در نگاهت تغییر کرده و او لجظه یی متعجب نگاهم کرد بعد لبخند محوی زد و گفت :"فروغ زندگی که مرده." ته نیشخندی در کلامش بود، گفتم که نه مرگ نیست، انگار چیزی از سنخ سختی در نگاهش بود، با فشار جمعیت بی هدف در پیاده رو راه افتادم، در خلاف جهت حرکت او، رهگذرها مدام بهم تنه می زدند، اما سرم پر بود از تصویر یک بارانی سورمه یی تیره کهنه و رنگ پریده، یک بار گفت که حرفی که گفته شود مثل آبی است که بر زمین ریخته شده باشد، یادم هست درست که عذرخواهی کرده بودم و با این حال درست چند شب بعدتر در حالی حرفم را تکرار کرد که تمام چهره ش کبود و سرخ بود،روی زمین افتاده بود و به سختی نفس نفس می زد، من التماسش می کردم که بگذارد صورتش را ببینم و در همان حال با خودم فکر می کردم دارم چکار می کنم، بازی می کنم ؟ و سخت به این می اندیشیدم که کجا می توانی بگویی که بازی می کنی یا واقعیت داری وقتی که بیش از همه خودت را فریب می دهی، صدایی از من خارج می شد که التماس می کرد و سرشار ترس بود و گریه، و من فکر می کردم به لحظات نادر آگاهی که حس کرده بودم در زندگی تنها و به شکلی ماهرانه خودم را بازی داده م و اینکه ناخودآگاهم چه بازیهای قشنگی دارد، جلسه هفتگی مان بود در خانه هنرمندان ، من به پیتزای گیاهی بدمزه روی میز نگاه می کردم و کسی از فروید می گفت، فروید را دوست نداشتم، شناخت زیادی هم ازش نداشتم، فقط همیشه حس می کردم یونگ را بیشتر دوست دارم، مثل یک تعصب کور و بی دلیل، تک و توک کتابهایی که خوانده بودم یا چیزهایی که می دانستم باعث می شد فکر کنم با یونگ نزدیکترم، احساس می کردم فروید وجودم را عریان می کند و آنچنان ریشه های ساده یی نشانم می دهد که گاهی پیچیدگی انسانیم را زیر سوال می برد،آن شب هم بهش گفتم که حیف شد جلساتمان نیمه تمام ماند، مدتها ساز موسیقیش را با خودش همه جا می برد، هیچ وقت اما برایمان نزده بود، یکبار بهش گفتم نمی دانم ریشه عدم اعتمادم در خودم است یا به دیگران بر می گردد، بهش گفتم می ترسم از اینکه هر جا بروم این نفرین را با خودم ببرم، زیاد کتاب می خریدم آن روزها، انگار چیزی می جستم مدام،هنوز هم می خرم،اما خیلی اوقات نخوانده در کتابخانه می مانند، کتاب فروشی در محله گرینویچ ویلج هست که خیلی دوستش دارم، شلوغ و سرشار، کمی حتی خاک گرفته، روی پنجره از این گیاههای چسبان روییده و نور روز از لابلای برگهای آن بازی می کند و جابه جا کتابها را روشن می کند، تا مدتها کتابهای انگلیسی را که نگاه می کردم، احساس سرگشتگی می کردم، هر وقت باغ فردوس یا نیاوران برای خرید کتاب می رفتم از روی طرح کتاب، حس صفحاتش یا مترجم و یا انتشاراتش می فهمیدم دلم می خواهد آن را بخوانم یا نه، اما اینجا چند سالی طول کشید، کتابها حس خاصی بهم نمی دادند، نه بد، نه خوب، مرموز بودند، مرموز و گران تا اینکه اینجا را پیدا کردم، پیرزنی که اینجا را اداره می کرد یکجور حشونت مردانه در چهره ش داشت، زیاد حرف نمی زد، مثل بقیه فروشنده ها مدام لبخندش را در حلقومت فرو نمی کرد، کاری به کارت نداشت، انگار تو را نمی دید اصلا، تو اینجا در سکوت جزیی از کتابها و گردو خاک و نور می شدی، به دور و بر نگاه کردم، به خیابان پانزدهم رسیده بودم، صدای بوق تاکسیها در سر و صدای مردمی که در پیاده رو راه می رفتند، از کافه رستورانها بیرون می آمدند یا به درون بوتیکهای لباس فروشی می رفتند چندان آزار دهنده نبود، هوا سرد بود و مردم خود را در کتها و شالهایشان پیچیده بودند، یک لحظه احساس کردم آن طرف خیابان بارانی سورمه ییش را دیدم، اما هیکل این مرد چندین برابر او بود، بعد از جداییش یکبار برایم حرف زد، تا مدتها سکوت داشت، گریز داشت انگار، من هم آن روزها حال و روز خوبی نداشتم، آن شب در مهمانی انگار حضور نداشت، دست دراز کرد، ساز را گرفت و آن را به ملایمت نوازش کرد، نوازشی بسیار نامحسوس، مثل اشاره یی کوچک و آشنا میان دو معشوق قدیمی، گفت:" من یک لیوان دیگر قهوه می خواهم ، هستی؟" به ساعتم نگاه کردم و فکر کردم فوقش تاکسی می گیرم، شاید کمی دیر برسم، اما برایش توضیح خواهم داد، فهوه ش را کند می خورد، این کافه همانی بود که همیشه بعد از کتاب فروشی می آمدم، هیچ ارتباط واضحی نداشت اما مرا یاد نیمکتهای پشت کتابخانه معماری باغ فردوس می انداخت، معمولا اینجا می نشستم و در حالیکه کتابم را مزه مزه می کردم قهوه می خوردم، او هم میز کنار پنجره را انتخاب کرد، بهش گفتم که پای سیبهای داغ این کافه خیلی خوب هستند، عین آنهایی که آدمها را یاد مادربزرگهاشان می اندازد، هرچند که مادربزرگ من هیچ وقت پای سیب نپخته بود، خندید ، چشمهایش دیگر سخت نبود، وقتی می خندید چشمهایش همان برقی را پیدا می کردند که اولها که دیده بودمش داشتند، گفته بود می نویسم، چون کار دیگری بلد نیستم، می دانستم هیچ وقت از نوشتن دست نکشیده است، حالا دیگر کتابهای داستانهای کوتاهش چاپ هم شده بودند، اولین کتابش برنده جایزه گلشیری شده بود، من همیشه از این موفقیت کارهای اول می ترسیدم، وحشت داشتم از اینکه کارهای بعدی آدم افول کند، می ترسیدم آدم خودش را تکرار کند و یا تا آخر تلاش کند یکبار دیگر به آن جایگاه اولش برسد ولی بی حاصل، یادم هست آن شب بچه ها آنقدر سیگار کشیده بودند که حس می کردم معده م مالش می رود ، ظرف قهوه هر چند لحظه خالی می شد و من به فریاد و شوخی از کسی می خواستم که دوباره در قهوه جوش قهوه دم کند، ساکت بود، زیاد حرف نزد آن شب، نگاهش گیج بود، لحظه یی ایستادم ، گیج و گم به تابلوهای اسم خیابانها نگاه کردم، موبایلم زنگ می زد، گوشی را برداشتم:" سلام، جانم؟ می دونم،ببخش، نه واست می گم حالا...نه الان دارم تاکسی می گیرم، ...آره ترافیک بدیه، ولی دارم می آم." گوشی را گذاشتم، و به خیابان زرد و شلوغ نگاه کردم.از شش سال پیش که به نیویورک آمده بودم چیز زیادی تغییر نکرده بود، هنوز هم دوست داشتم کنار پیاده رو بایستم و سرم را بالا بگیرم و سعی کنم لابلای برجها تکه هایی از آسمان را پیدا کنم،بعد در همان حال چشمهایم را می بستم و به سر و صداهای دور و برم گوش می دادم و معمولا در پایان این کار سرگیجه می گرفتم و از ترس افتادن چشمهایم را باز می کردم. فکر کردم هنوز ساز می زند، ناخنش هنوز بلند است. دستم را برای یکی تاکسی تکان دادم، با ترمزی شدید جلوی پایم ایستاد، سوار شدم، آدرس را گفتم و بعد کتاب را از توی کیفم درآوردم، هفت داستان داشت، اولی اسمش نیمکت بود، دوماه زمان داشتم، درست تا آخر پاییز، پیش خودم مجسم کردم وارد کتابفروشیم می شوم، درست روز نوروز، و در بخش تازه ها، کتاب او را می بینم، روی جلد کتاب تصویر مردی بود با بارانی سورمه یی کهنه که تنهایی روی نیمکتی در یکی از پیاده روهای شلوغ نیویورک نشسته بود و درست عین ژولی در فیلم آبی کیسلوفسکی دستانش را از دو طرف باز کرده بود و روی لبه های پشتی نیمکت گذاشته بود و سرش را تکیه داده بود و چشمانش را بسته بود و لبخند ملایمی روی صورتش داشت. کتاب را بستم و فکر کردم اگر شبها هر شب روی ترجمه ش کار کنم تا سال نو تمام می شود.

Wednesday, December 13, 2006

سه گانه مرگ" از باران"

یکم
در خواب ناله می کند، آرام تکانش می دهم، نفسی عمیق و بعد تنفسها دوباره آرام و مرتب می شوند، شب تاریکی است، سیاهی در خودش پیچ می خورد و در چشمانم می ماسد. سردم است، تا صبح زیاد مانده هنوز، بعد از هماغوشی سر شب هوشیار شده م، او قبل از اینکه لبخندش پاک شود خواب بود و من هر لحظه هوشیارتر. مرگ گوشه دیوار نشسته و زانوهایش را بقل کرد است، حضورش به سبکی همیشه نیست، غمگین است، می داند که برای لختی فراموشش کردم، کنارم بود و من از یاد بردمش، انگار برای دقایقی آنچنان به زندگی پیچیدم که با او یکی شدم، گونه هایم داغ می شود، با خودم فکر می کنم این بار خیانت کار منم.
دوم
با چاقو دسته زرد بزرگ پنیر را روی تکه نان می مالم ، چاقو را کنار می گذارم، دو تا گردو برمی دارم که بغضش می ترکد، برای کمتر از یک ثانیه دلم می خواهد گردوها را در مشتم خورد کنم، اما مهربان می شوم، دست دیگرم را روی دستش می گذارم و آرام دست دردناکش را ناز می کنم. مرگ با آرامش همیشگی نگاهمان می کند، ته لبخندی بر لبش آمده، من هنوز گردوها در دستانم هستند، می گویم:" گریه نکنید." با نفسهای بریده می گوید:" اگر ما بمیریم هم او نمی آید." و صورتش را با دستانش می پوشاند. من به مرگ نگاه می کنم، ته لبخند رفته است، چشمهایش گشاد شده، به او نگاه می کند که چشمهای خیس را با دستهای دردناک می مالد.
سوم
در را باز می کند و سلامم می کند، از چشمهایش می فهمم باز سر خود داروها را زیادی خورده است، حرکات و حرف زدنش کند است، کند کند، از پله ها که بالا می رویم مرگ هم سبک و خاموش پشتمان می آید، می خواهد برایم چایی بریزد، می نشانمش روی مبل و به سمت آشپزخانه می روم، مرگ یک لحظه گیج نگاه می کند و بعد آرام روی مبل کنار او می نشیند، روی میز کتاب رژیم لاغری در هفت روز در کنار ظرف میوه چشمم را می گیرد. برایم از سوپهای سبزیجات می گوید، مرگ لبهایش را درهم کشیده و با شک به کتاب نگاه می کند،او دستش را دراز می کند تا کتاب را بردارد و نشانم بدهد، زخمهای موازی و خطی روی ساعدش را می بینم، متوجه نگاهم می شود، می گوید:" با درباز کن...پریشب."

Monday, November 20, 2006

"babel" by Baran

A film by Alejandro Gonzalez Inarritu
Screenplay by Guillermo Arriaga
(Brad Pitt, Cate Blanchet, Gael Garcia Bernel, Yuko Murata, Koji Yakusho, Adriana Barraza, Said Tarchani….)

It’s a long time since Babel was destroyed. Our miscommunication has had a long time to evolve, and here Mitsu(Yuko Murata) is standing naked on top of colors and noises of Tokyo, far above this crazy kaleidoscope , with nothing to cover her but her pain and loneliness.
Babel is said to have been the tower made in order to reach paradise by a united human society, and “god” angry with human beings going after name and seeking his glorious territory instead of worshipping their god, broke Babel into pieces and created different languages as barriers among his creatures.
Richard(Brad Pitt) tries to break the code and communicate with Susan(Cate Blanchet) who is drowning in her grief, and unable to do so he sits next to her in the bus in the middle of a foreign land surrounded by unknown people. Silence governs till tragedy hits them and the code breaks.
Here sad tragic events pour over every family’s life like ruins of Babel. And it’s through these tragic events that characters either fully awake to realize their communication gap or succeed in taking a step towards solving these miscommunications.
And as if language was not enough they confront a world based on differences: sexual, racial, social, economical…. Differences which are more pronounced in the post September 11th world, where a large number of people are the usual suspects.
Inarritu tells three interwoven stories, and he wisely chooses his locations to cover the whole world in a way: San Diego(California), Mexico, Morocco and Tokyo. He succeeds in picturing different layers of miscommunication, starting from the Moroccan family, showing difficulties they have in their relationships; father and sons, brothers, younger son and his sister. Then it gets to the next level, grief stricken Susan and Richard who are taking time together in Morocco, and yet it goes to another level, the Mexican nanny who wants to go to his son’s wedding but is trapped with her illegal situation with Richard and Susan’s children in San Diego, and then to show you the pure picture of this disconnection between us he takes us to Japan to show hard efforts of young deaf and mute Mitsu to communicate with people around her with no apparent success.
And Inarritu zooms out, now we can see the broader image, the miscommunication between countries and political leaders, between “3rd world countries” and the “developed” ones. He narrates the tale of a world which is full of misinterpretations, a situation fortified sometimes ridiculously in recent times.
Mitsu and her friends go to a disco, the place is filled with crazy music, dancing neon lights and drunk or drugged teenagers dancing to the music…And the camera turns and it is silent. You can still see the dancing neon lights, you can still see crazy happy teenagers dancing and kissing and partying but it’s absolutely silent. Now you’re experiencing Mitsu’s world and the gap is horrifying, mass of bodies moving in neon lights to an absent rhythm, and the camera turns again and you come back to the familiar place you knew, but now you can read Mitsu’s puzzled face smiling and dancing to a music she doesn’t know anything about. Inarritu takes you back and forth between disconnected communication lines.
To the end of the film some codes are broken, a lot are not and Babel’s dream seems to be out of reach.

Tuesday, November 14, 2006

"سرعت" by Baran

از اخبار متنفرم ولی نمی دانم جایش را با چه می توان پر کرد، یک سری صحنه های فاجعه و مرگ و خونریزی را با میان پرده های نشست سران کشورها، تظاهرات آدمها، دنیا آمدن دو نوزادی که از سر بهم چسبیده ند و تصاویر سالن بورس و اخبار اقتصادی و...به خوردت می دهند، بعد تبلیغ آخرین مدل ماشین و آخرین نوع خوشبو کننده و حراج نصفه قیمت فلان مغازه زنجیریه یی را به شکلی که خرفهم شوی نشانت می دهند و بالاخره سریال کمدی شروع می شود...ما آدمهای پیچیده یی هستیم، ما آدمهای پیچیده یی شده ییم، مغزمان فدرت پردازش کردن این اطلاعات گوناگون و بی ربط را دارد ...و اگر رسانه های عمومی این شکلی نباشند، یا قرار باشد اخبار جور دیگری باشد من چه جایگزینی برایش دارم؟ هیچ! اما زمانی که سریال شروع شده من صحنه های مرگ و خونریزی را از یاد برده م، یا دست کم درم خیلی محو شده ند و این هم طبیعی است، اگر هر روز این همه آدم به این شکل خشونت بار در همه جای دنیا می میرند، اگر در هر لحظه گوشه و کنار دنیا پر از جنگ بین کشورها و قبیله هاست، من تا کی می توانم نسبت به همه اینها واکنش نشان بدهم و اگر هم واکنشی داشته باشم واکنشم چقدر است؟ اما نمی شود گذشت ، می شود؟ پس باید چه کار کرد؟ کارهای بلند مدت را که نتایج ریز ریزی ازشان می گیری را نمی گم که خیلی هم خوب هستند و عملی، در شرایط فوری چکار باید کرد، اگر تصویر نسل کشی یک قوم و قبیله یی را از تلویزیون ببینی باید چکار کنی؟ چکار می توانی بکنی؟ بگذری؟ ناراحت شوی و یکی دو ساعت بعد، یا فوقش دو سه روز بعد فراموش کنی؟ زندگی ما با تمام پیچیدگیش و به خاطر پیچیدگیش جای مکث کردن ندارد، زنجیره تصاویر و اخبار است، زنجیره نو آوریها در مدل کفش و لباس و ماشین و آیپاد و موسیقی و ...زنجیره جنگها و بدبختیها و قتلها و قحطیها و همه گیرهای مریضیها و بمب گذاریها و...زنجیره اتفاقات سیاسی ، آمدنها و رفتنها و سخنرانیها و تغییر جزیی عملکردها و ممنوعیتها و آزادیهای تازه و..زنجیره اتفاقهای روزمره و برخوردها و تنشها و دوستیها و رابطه ها و...زنجیره امتحانها و درسها و ادامه ی درسها و کار و کار عوض کردن و پیشرفت کردن و پسرفت کردن و... واین روند پیچیده هر لحظه بر شتابش افزوده می شود...و ما می دانیم که ما هم به همان سرعت پیجیده تر می شویم ، در سرعت گرفتن مطالب پیشرفت می کنیم و در خیلی حوزه های دیگر رفتاری شناختی ...اما زمانی که تصویر یک نسل کشی را می بینی باید چکار کنی؟ من مدتهاست، سالهاست با این "چکار باید کردها" درگیرم، و آخر هم تا حالا هیچ "کاری" نکرده م، اما دیروز که بالاخره فیلم هتل روآندا را دیدم، حس کرده م خسته م، از این سوالی که به جواب نمی رسد، از اینکه بعد از برخورد با هر کدام از اینگونه حوادث یا فیلمشان یا کتابشان یا خبرشان، کمی زار می زنم، بعد آرام آرام به زندگیم برمی گردم و شام می خورم و سریال یکشنبه شبها را می بینم و می خوابم و تمام می شود و تازه این واکنش شدیدم است و گرنه که تصاویر بمب گذاری و مرگ و خون و اعضای قطع شده و...خوراک هر لحظه مان است که دیگر انصافا شاید به متن خبر چندان هم گوش نمی دهیم...در فیلم یک جا فیلمبردار سفیدپوست بر می گردد به پل مسئول هتل می گوید: خیلی خوشحال نباش ، درسته که من تونستم امروز از این نسل کشی فیلم بگیرم و مردم امروز اینو تو اخبار می بینن، اما امیدوار نباش که می آن کمکتون، اونها حداکثر می گن:وای چقدر دردناک و وحشتناک و بعد هم می رن شامشون رو می خورن...راستش هر چه می گذره از این سرعت بیشتر متنفر می شم، راحت باهاش کنار می آم اما ازش متنفرم و راهی دیگری هم نمی شناسم مثل یک چرخه بدخیم است، حس می کنم آنقدر شتابمان زیاد بشود که آخر متلاشی شویم، هیچ شویم...مدتهاست که حس می کنم دارم تو زندگیم می دوم، و هر روز کمتر و کمتر فرصت دارم روی یکسری چیزها وقت بگذارم، "زمان" صرف کنم تا آن چیزها یا آدمها یا مفاهیم برایم معنا دارتر شوند، عزیزتر شوند...کسی برایم تعریف می کرد قدیمها که می خواستند برن سفر حج ممکن بوده رفتنشون چند ماه تا یکسال طول بکشه تا به اونجا برسند و من فکر می کردم شاید اون چیزی که به اون سفر معنا می داده این زمان و اتفاقاتی بوده که در راه صرف می شده و می افتاده، این فرصت مکث کردن، نمی دانم از سوال اصلیم پرت نشوم، چه کاری می تونیم بکنیم؟ چه کاری باید بکنیم؟

Wednesday, November 08, 2006

"Slow" by Baran

She is sitting in the café. It’s an old small café in the train station, a white china mug of coffee is in front of her, her blue and brown woven scarf around her neck, her look lost somewhere on the old steel table. Her cell phone lies still, just beside her mug. She grabs her purse and reaches for her cigarette box, finds it, takes a cigarette out, searches for her lighter that she can’t find. And then she hears his voice from the neighboring table:
-Here miss.
She turns and sees a middle aged man holding a lighter towards her. He comes over, lights up the lighter and brings it close to her face, slim beautiful fingers she thinks. She holds one hand around his hand, lighter and the cigarette and then takes a deep puff.
-Thank you.
She smiles faintly after saying this. He asks:
-Do you care if I join you?
She knowing that she may have a long wait in front of her just shows the other seat to the man and nods. He takes his bag and camera from his table and brings them over. She looks at the camera, it seems really professional. The camera is on the table now, just beside her cell phone. He is looking out of the window now, the sky is gray and cloudy, bare branches of a tree move slowly in the wind. He turns towards her:
-May I have a cigarette?
She reaches into her purse and brings out the cigarette box, shakes it gently and holds it towards him. He takes one and lights it up, she looks at the slim slender fingers, square finger nails. He is looking at her now and he smiles, not in a hurry to say anything.
-It’s going to be a long wait, she says.
-yeah…long day, but all days are long here.
And he looks at her cell phone. In a spontaneous gesture she puts her on the cell phone.
-Today is an extremely quiet day, you know.
She thinks oh so he knows it’s my first day here and she wonders if it’s that obvious or maybe it’s just because of the cell phone.
-You photographer?
He looks into her eyes and in a slow motion nods vaguely.
-for a news agency or..?
He looks outside the window before answering:
-No, nothing like that…just a personal diary.
She feels she had asked too much, a few minutes passes in silence. She is thinking of his imaginary book:” My personal diary of the war” and then she imagines her picture in it, a tired face in a far away café in a station in nowhere, surrounded by white strokes of smoke with a white big mug in front of her and a cell phone, a cell phone on the table and then she thinks what would be the name of this photo in the book, and she smiles out of mockery, a good name for it would be:” waiting” or maybe” deserted” or even” hope”…He touches her hand lightly:
-Hey…you ok?
And immediately they both burst into laughter, funny silly question. The laughter doesn’t last long, just a lightening and it’s dark again.
-how old is he?
She looks at him, her eyes suddenly shining:
-twenty six.
-When was the last time you talked to him?
-Two days ago…but the connection was cut in the middle of our talk, so…
-He’ll come…
She shrugs her shoulders and takes a sip of her coffee.
He says again:
-He comes…if…
-If what?
It takes him a while to answer; he is playing with his lighter:
-If he can.
She nods. He looks at her, she is not stressed by his answer, she takes another sip of her coffee:
- Yes’ he’ll come if he can, that’s what you would think…but he may not show up.
And she looks into his eyes now; her eyes seem to be hurt:
-He is that sort of a person, he may not come, just to avoid me or to be alone in his cave…
He let’s her talk, she seems tired. She looks at the cell phone now and she seems desperate, then she looks at him, he has a faint smile on his face and he says calmly:
-or maybe just to avoid the pain
She nods silently.
And then he reaches into his bag and brings out a role of contacts and puts them on the table and stares out of the window again.
She takes them and starts looking at the pictures.
Soldiers, children, women, old men, dogs…
And pain.
And disbelief.
Sorrow.
Silence.
Life.
And there he is, with a bottle of water in his hand, sitting on a dead tree trunk, staring hollowly at a little girl who held her dog tightly in her arms. A powder of dust covering everything. Silence.
A long time has passed, without a word. It’s getting dark. She raises her head, she knows every minute detail of that scene by heart now, puts the contacts back on the table. With a brisk voice she says:
-He won’t come.
Then she takes her mug and stands:
-Do you care for more coffee?

Tuesday, October 31, 2006

no title#5 by Baran

[Imagine this scene, close up of a face, a man’s face, talking to the some one we can’t see, the camera, behind him you can see a big library made from dark wood, full of books, and he starts talking, he has a combination of anger, sorrow, excitement and fear, specially fear, at times he seems to be confused, at rare moments he smiles like a child, and he talks, sometimes really slowly, sometimes with a rush of emotions, loud and fast…these are his monologues.]

Let me tell you right away it was not my fault. Yes, that is true, I was there all the time, but it was not my fault. I was an observer, nothing more, please don’t tell me that I had enough power to stop it, you should know better, I did not. You know how her look paralyzes one, you know damn well how it arrests you…or do you? It leaves you standing there with close to nothing, unable to even say a word…but I have to make a confession, I knew it even before entering the room. I had seen it in her eyes, in each and every movement of hers from days before, but you know…well…I believed her. She told me everything will be alright, that we’re going to be even happier after this, so I believed her, I was hoping the time will wash it away from her body…yes I was wrong, it only grew bigger and bigger, yeah I know I was wrong like many times before, no you don’t need to tell me that this was important, let me tell you, I could not do anything to prevent it…you know I don’t remember when it all started, she told me it was not long ago, she said I won’t remember then, I was afraid but she was so beautiful and she told me it was ok , that it was not my fault that I didn’t remember…Ah her eyes; the blue seemed to be more grayish at those moments, even though I should tell that during the past few days they were full of fire, with a greenish hue…Oh yeah the days before that she tried to avoid looking into my eyes, she had kind of a hesitance, once I even tried to ask her but she just told me:” it’s ok honey, don’t you worry! It will all be ok really soon.” And even then she didn’t look me straight into the eyes. I am telling you, I could see it even in her steps, the way she moved her hip…Now wait a minute! Are you judging me? You better not! I am telling you, you better not...she never judged me, she always told me she loved me the way I was and once she even told me that she loved me more than ever because of what I had given her and then she looked down at her tummy and smiled…Her suffering was so glorious that I was astounded…Ah those screams. Loud, very loud, oh you should have heard them for yourself, as if with each one a part of her flew away and she got tinier with each scream… You remember, don’t you? She was a tiny girl, fragile sort of…oh her wrists, like a baby’s, so small, so delicate, I used to hold her wrists in my hands to see my red fingerprints on her white skin, no, no I didn’t press too hard, just a little, a tiny bit…But you know maybe you can help me, help me to understand it, my head was still banging with her last scream, I could not see anymore, she was not there, the room was turning around me, it was full of shadows, I felt weak and tired, everything was blurry, and then they gave me this wrap of white towel, I held it, something was moving very slowly inside it, so I moved the towel a bit and I saw a reddish skin, yes skin, and then just at that moment all the banging stopped. Silence took over for a few minutes, I was not afraid anymore, now don’t give me that look, even then I know that I should be sad, but I was not horrified anymore, it was as if I was covered with a big warm white towel myself…after a few seconds this vague sound broke the silence, It was from within the white towel I can tell, yeah probably it was from there, it was something .
between joy and sorrow, a weak cry, but it was beautiful, it felt familiar, yet I don’t remember where or when I had heard it before…you know that …that well my memory is not working well, that’s what they kept telling her, I think I saw her eyes once after they told her this , her wet blue eyes, and then she turned and smiled at me, she said:” no accident can take you from me.” Oh yes I remember it very well…Ah but that sound., I am telling you from that moment on whenever I hear that sound I have the same cozy feeling, and in those moments I can be confident that there was nothing I could do to prevent it. You see, I told you, it was not my fault, was it? Maybe if she was here she would have told you that it was not my fault…was it?!

[This could be beginning of a film, maybe about a psychoanalyst, maybe the story of this man’s life, maybe the story of the girl’s life, maybe the story of the baby’s…I don’t know. But if it is a film, you’ll see the film’s title right after the man stops talking.]

Wednesday, October 18, 2006

a peom by Baran

مشق شب هر شب من
شبانه های توست،
تا گرد خود تو را بکشم و
گرد خود حصار باد
شبانه هایت را شمارش می کنم
در نفس هایم
و نبض شب خود را می نوازم
بوم بوم
در تپش هایت.
و حکایت شبانه هایت را باز می گویم
هر شب
تا انعکاست را در باد بپیچانم.
تار تار
می بافد شهرزاد
نقش شب شبانه های خود را
در متن مرگ
به دور از ابتذال
یکی بود، یکی نه
و تو هر شب شکوه شبانه خود را
خط به خط در مشق شب من دیکته می کنی

Wednesday, October 11, 2006

"Early morning wanderings of an autumnal mind" by Baran

Indeed it is autumn. She could smell the wind and the creepy coldness in the air on her way. 5:15 in the morning. Sitting on a stony bench under the ground, curved tall walls of cement are in front of her. Sleepy emotionless faces. A routine day like any other and yet there she is, carrying the remnants of her dreams in her. Her stomach turning and twisting, as if trying to get rid of worries of a bad dream. Little bits of hope sparkling like shiny dots from time to time. Her mind somewhere between the realm of reality and dreamland. Here comes the train. A row of heads leaning against windows with closed puffy eyes. She doesn't want to think about all the twists and sparkles in her stomach. It is all way too complicated. One should really struggle to open the knots, to remember where she comes from every morning are times when she remembers , but it's an estranged, exotic land, not always likeable. In fact at times pretty dark and freaky, full of distorted relationships and ridiculous worrisome events, but she knows well enough that most of the times the twists and sparkles will vanish and the picture will get clear. Like an unfocused blurry picture of the shiny world and all its issues which impose themselves on you as the "reality". And one is usually more than willing to accept it. One can even help the process, just lean on the window, close your eyes and go to a state between these two, from time to time open your eyes, a blink of reality and then close them again, let your mind digest it. One automatically knows how to do it, how to switch and one automatically misses part of her life, part of all that happens to her, shown to her...So a while has passed now, she had smelled the coldness and the wind again, and the picture is focused now. Here is what she sees: a conference room full of people ready to discuss the "real" world's issues.

Tuesday, September 12, 2006

"no title#4" by Baran

As if it had never happened before, you caught me by neck, tight, I can not move, I am shocked as if it had never happened before, each time a new bewilderment, each time a new scent, deep in my nose I can feel the bulb burning, the strong scent covering me up, and you bring your little lips close to my ear, me all trembly and excited, is it going to be the end? Is your firm pressure on my neck and your strong scent as my veil going to be my last memories? Let me cling to my memories, but your presence is so strong that I can’t grasp them anymore, they are all out of reach, far away, hazy. And you whisper, as if you’ve never whispered before in my ears, more than words I feel your tone, and electricity runs through my spine as if I’ve never heard you whispering into my ears before. Your voice is so familiar, if it was not for the tightening arm around my neck I would say I hear it every day, I would say it is one of those voices that has been with me day and night for a long time, it’s hard to breathe, and you know that, you can probably feel my heart beat, or maybe my artery beating under your arm, the world is turning black, ever so slowly, I can’t resist you, I give in to the darkness which crawls into my eyes, it surrounds you so smoothly that if it was not for the tightening arm around my neck I would say it is mesmerizing, Ah little fear if I only knew one day you would grab me like this would I ever nurture you in my heart, but you caught me by surprise as if I had never been caught by surprise before, if I only knew your trembling limbs would one day encircle me with such a firm pressure would I ever let you play in my soul like a kid, as if I had never been suffocated before, Ah my dear little fear.

Saturday, September 09, 2006

"برش #1" by Baran

دفترچه رو بست و روش رو به من کرد:" چى مىگى؟"
مثل هميشه لالمونى گرفتم:" هيچى... اصلا کارى باهات ندارم."
به نظر کلافه مىرسيد:" پس ديوانهيى وسط نوشتنم مىآى اينجا صدام مىکنى؟" و بعد صاف زلزد تو چشمهاى من. کمى نگاهش کردم، سرم پر از حرف بود، دلم مىخواست غر بزنم، خودم را واسه يکى لوس کنم، اما با اون لحن صداش؟ نه ممکن نبود. بى اينکه چيز ديگرى بگم برگشتم به اتاق خودم، اتاق نيمه تاريکم بوى رنگ مىداد، پنجره باز بود و اتاق سرد، مورمورم شد، تنها چراغ ديوارى که روشن بود نورش را پاشيده بود روى بوم مربع شکل. زل زدم به بوم، نمىفهميدم قرمزيش زياد بود يا بايد آن نقطه مشکى را کمى، فقط کمى بزرگتر مىکردم، حواسم جمع نبود، رفتم کنار پنجره، خيابون شلوغ بود، پر از آدمهاى قرمز و مشکى، در رفت و آمدى پرشتاب، زير لب اون آهنگه را زمزمه مىکردم و آروم آروم تکون مىخوردم. صداى پاش رو شنيدم ، اما حوصله نداشتم به روى خودم بياورم، سست بودم، سست و بى حوصله، بيشتر دلم مىخواست بتونم يه جورى که به اين خيابون ديد داشته باشم لابه لاى بوى رنگها بخوابم و تا وقتى خوابم بره زل بزنم به رفت و آمد قرمزها و مشکيها و زير لب زمزمه کنم.
دم در وايساده بود و منو نگاه مى کرد، مى دونست مى دونم، آخرش طاقت نياورد، اومد جلو، دستش رو انداخت دور کمرم، همينطور آروم آروم تکون مى خوردم، سرش رو آورد نزديک گردنم، بعد چشمش افتاد به خيابون، نفسش گردنم رو قلقلک مى داد، يه کم به آمدشدنها با من نگاه کرد ، بعد برگشت رفت بوم رو ديد بزنه، چرخيدم تا بتونم صورتش رو ببينم، چشمهاش رو ريز کرده بود و با يک اخم گنده داشت بوم مربع شکلم رو ورانداز مى کرد، يک کم گردنش رو کج کرد و سرش يکورى شد، فکر کردم الانه که ايرادش رو بهم بگه. اما نگاهش رو از رو بوم برداشت، لبخند شيطنت بارى زد و گفت:"خوب کار کن ديگه، معطل چى هستى؟"
"نمى دونم گير کردم، ايراد داره، اما نمىفهمم چشه، قرمزه زياديه يا..."
حرفم رو قطع کرد:" ادامه بده، داره شکل مى گيره..."يک کم به من که با خنگى خاصى کنار پنجره ايستاده بودم نگاه کرد و خندش گرفت، اومد جلو بغلم کرد، هنوز صداش پر خنده بود:"چته؟"...با کلافگى تکون تکون خوردم و دورش کردم:"نمى دونم بى حوصلم، نکن...تموم شد نوشتنت؟"
خودش رو کشيد کنار:" نه، تمرکز ندارم."
"مگه نبايد فردا تحويل بديش؟"
"چرا."
رفت پشت پنجره ، اومدم جلوى بوم چشمم رو ريز کردم، گردنم رو يک کم کج کردم و زل زدم توى بوم، قرمزه و مشکيه انگار تو هم مى لوليدند، مشکيه کوچيک بود، قرمزه هى مىخوردش و هى بالا مىآوردش، مشکيه هى تو دل و روده هاى قرمزه وول مى خورد، گفت:"سيگار دارى تو اتاق؟"به کنار پنجره اشاره کردم، يه سيگار از تو جعبه برداشت و کبريت رو آتش زد، حالت دستاش وقتى مىخواست سيگار رو بگيرونه هميشه خلم مىکرد، سيگارش که گرفت، يک پک عميق زد و گفت:"چى شد فکرات رو کردى؟"
چشمهاش تو تاريک روشناى اتاق بدجورى برق مى زد، نور ماشينها هيکلش رو سايه روشن مىزد، باز همونطورى وايسادم و نگاش کردم، نمى دونستم چى بگم، يک پک ديگه زد به سيگارش و دست چپش رو به سمتم دراز کرد، چشمهاش دوباره پر شده بود از يک لبخند شيطنت بار، دستش رو گرفتم، نرم کشوندم پيش خودش، هنوز ته کلافگى تو وجودم بود، تکيه داد به گوشه پنجره، دست چپش حالا دور شونههام بود، شهر زير پامون شلوغ بود، مشکيها و قرمزها با شتاب در رفت و آمد بودند و نور چراغ ماشينها اندامهاى پر تنششون رو سايه روشن مى زد، چشمهام رو تنگ کردم، سرم رو يک کم کج کردم، حالا سرم تقريبا روى شونه چپش بود و زل زدم به وول خوردن مشکيها و قرمزه

Wednesday, September 06, 2006

"Monologues of a restless mind" by Baran

It’s 2, leave me alone, I want to sleep, can’t, am expecting the phone call, constantly waiting for the sharp ring to break the midnight’s silence. You and a couple of friends are watching a movie, probably drinking beer, with chips and salsa dip on the table, half empty, don’t want to call you, what can you tell me, I know it will happen, I am waiting for it, it’s awfully quiet tonight, it can’t go on like this till morning, oh, come on, don’t leave it for morning, you know how I hate those that happen just before 8, don’t ruin my day, but you will anyway, can feel you rushing in the street, worried, dizzy and numb, your mind blocked by pain, or are you there? On the street? Maybe just three levels below me, surrounded by fluorescent lights, you’re sitting among all the little chests, trying to breathe hard, sucking whatever air they can get, may be you too knew, are you waiting with me? Don’t you want it deep down? Somewhere hidden in all your sleepless pain, among all longings, isn’t there a small knot, one that you don’t dare to open, a simple wish, one that you can’t confess to, oh come on, let it happen now, I need to sleep, I want to be the happy girl going back home, I want to cook food and call up the gang, can’t tell you, you’ll be too distressed to hear it, but you’ll see it in my eyes, you’ll ask me again, bad night, huh? And I’ll say, the usual stuff, then you give me a look, that familiar look:” please don’t tell me about it, I don’t want to know the details.” and I’ll give you the look:” Oh let me talk, it’s burning, I can’t stand this heaviness in my chest, let me pour it out.” You’ll look down, at some vague point on the ground, and I’ll ask you what you want for dinner, why don’t they call me? Is it going to be you? You dear little precious one? There was nobody by your side today, are they looking after you? Why didn’t they come today? Don’t worry little one, maybe it’s too painful for them, they are not that strong right now, you understand, don’t you? I explained it all for you today, were you listening to me or were you day dreaming, floating in that little unknown world of yours, you’ll be ok, won’t you? You’ll breath regularly and deeply till morning, I’ll come to see you then, can’t come now, need to sleep, should cook for the gang tomorrow night you know, need to dance, to get drunk, to cry suddenly in the middle of dancing, and I need all my energy to keep silent, resist the temptation of telling all the little details, all the little details of the procedures we did to save you, what time is it, 2:30 , long way till morning, how was the movie, is it done? But you won’t call me anyways, you think that I am either asleep or wide awake working at this moment, when I cry, you’ll hold me tight, nobody will stop dancing, when you’re drunk you’ll hardly pay attention to these things, or maybe they are used to it, or they just understand it, but don’t know what to do or what to say, so they just pretend they don’t hear it, they don’t see it, and we’ll all continue dancing, me in your arms, silent, trembling , you, patient, kind, silent, when are they going to call me?...hey wake up, wake up, it’s a nightmare, force myself to open my eyes, to get that picture out of my mind, your little darling face turning blue, your little delicate chest struggling for air, and I open my eyes, there it is, the sharp ring breaking the damned silence, my hand on the phone with the first ring, take a deep breath girl, here comes the second ring, now you can take it.
-“Yes I’ll be there right away.”

Friday, September 01, 2006

just a link

Sorry, this link had a problem today, here it is again, it will be here till the admin finds a better place for the links somewhere in the blog. This one is just another point of view about immigration, interesting to read in my opinion.
  • Me and My American Friend: A Dream That Doesn't Belong to Me
  • Monday, August 28, 2006

    no title#3

    After her death Anna used to come back a lot. She would just sit on the old sofa for hours, looking at the house or outside the window, several hours without a blink, or she would walk in the balcony in front of the house, back and forth , looking at the deserted road. Nothing had changed since her death 3 months ago, everything was in the same place, even the dirty plates where still in the kitchen. The candle had burnt till it had reached the candle stick, it took two and a half days for it to burn out. Pablo stayed home for those two and a half days. He sat on the old sofa, staring at the burning candle. The house was silent. Anna was on the bed, dead. It was an expected death, after a long coarse of illness. Anna had accepted its ever approaching presence, Pablo had not. It was a late Monday evening, Pablo put the plates on the table, lit up the candle, it was the last candle he found in the cabinet, he put it in the candle stick and threw the box away. Pablo called Anna. Anna came into the room, with light steps, wearing her turquoise blue dress. She looked like a fake picture in the silent house, a pretty fake picture. They sat behind the table. Anna did not eat much. Later the only thing Pablo did was to throw the food left in Anna’s plate away. He knew the smell would be unbearable. Pablo sat there on the old Sofa for two and a half days. From there he could see Anna lying on the bed. The house smelled of Anna’s perfume, before lying on the bed, she had stumbled over, and the perfume had fallen on the ground; it was broken. Pablo did not notice it then, he was humming a song about blue birds flying over never ending roads. After the candle burned out, Pablo stood up, he went into the balcony, he walked in the balcony, back and forth for four and a half days. In the middle of the fifth day, he went behind the bedroom’s window and gazed into the empty room; nothing had changed, the room was as tidy as always. Pablo looked at the road, the empty road. He came down the steps and stepped on the road…his figure getting smaller and smaller. Anna stared at Pablo’s vanishing figure from the old sofa ,it took a month for Pablo to get completely out of Anna’s sight, then Anna stood up and came to the balcony.