Thursday, July 30, 2009

In memory of "Faramarz Hejazi" who touched us, inspired us and has left us all now


عشق

قطعه فطعه

ريخت ...

ياد روزهای با شما به خير!

ياد ما به خير!

Tuesday, August 07, 2007

غذاي خانگي


امشب شام غذاي خونگي داشتيم. شنيتسل مرغ با خيار شور. عليرضا همه خيارشورهاي مرا هم خورد. وقتي به مامان گفتم مامان سيگارش را روشن كرد. وقتي مامان زياد سيگار مي كشد خيلي بد اخلاق مي شود. داشتم كارتون نگاه مي كردم كه سرم داد كشيد بروم توي محوطه بازي كنم.همش تقصير عليرضا ست . مي دانم حالا مامان دارد هي سيگار مي كشد و با خاله منير حرف مي زند. خاله منير را دوست ندارم. بابا هم خاله منير را دوست ندارد. عليرضا ولي خيلي دوستش دارد. بس كه خاله منير براي عليرضا از كانادا سوغاتي مي آورد. عليرضا هميشه در اتاقش را مي بندد و نمي گذارد من با پلي استيشنش بازي كنم. مي گويد من خرابش مي كنم. من پاي تلفن به به خاله منير گفتم كه برايم باربي بياورد ولي خاله منير فقط برايم شكلات آورد. مامان مي گويد وقتي رفتيم كانادا من يك عالمه باربي خواهم داشت. عليرضا خيلي دوست دارد زودتر برويم كانادا. عليرضا خيلي بد است. خيلي مرا اذيت مي كند. بابا را هم خيلي اذيت مي كند. هي در اتاقش را محكم مي كوبد به هم بعد بابا عصباني مي شود مي رود توي اتاق كتكش مي زند. مامان هي جيغ مي زند و به بابا فحش مي دهد. بعد بابا مي آيد توي محوطه بعد مي رودتوي ماشين مي نشيند سرش را مي گذارد روي فرمون و گريه مي كند. خانه بازي من گوشه محوطه بغل جاي پارك ماشين بابا زير شمشمادها ست. بابا نمي داند من هميشه وقتي توي ماشين گريه مي كند مي بينمش. من بابا را خيلي دوست دارم. بابا هيچ وقت مرا كتك نمي زند. عليرضااين چيزها را نمي فهمد. مي گويد من خودم را براي بابا لوس مي كنم. بهش مي گويم خب تو هم اينقدر نگو مي خواهي بروي كانادا اون وقت بابا باهات مهربون ميشه. عليرضا لج كرده است. مي گويد مدرسه نمي روم. بابا مي ايستد وسط خانه دستهايش را به كمرش مي زند و سر مامان داد مي زند. مامان عليرضا را بغل مي كند و مي گويد پسرم خوب مي كند. اينجا با چه آينده اي برود مدرسه؟ بابا به خاله منيرفحش مي دهد. مامان مي گويد بابا نبايد اين حرفها را جلوي روي من بزند. مامان اين روزها همش سيگار مي كشد و گريه مي كند. ديگر برايمان غذا نمي پزد. همش مي رود كلاس زبان. مامان خيلي خوشگل است. من وقتي جلوي آينه به خودم نگاه مي كنم آرزو مي كنم وقتي بزرگ شدم شبيه مامان بشوم. مامان مي گويد من اصلا به او نرفته ام و عين عمه مريم هستم. عمه مريم بد اخلاق است. چاق و زشت است. عمه مريم خيلي با مامان بد است. هميشه به من ميگويد مامان يك روز بالاخره توي جهنم خواهد سوخت. عمه مريم مي گويد هر كسي كه چادر سرش نكند و نماز نخواند خدا دوستش ندارد. مامان هيچ وقت خانه عمه مريم اينها نمي آيد. من و بابا و عليرضا هميشه تنهايي مي رويم. خانه آنها خيلي از خانه ما دور است. عليرضا ميگويد ما غرب غرب تهرانيم و آنها شرق شرق تهران. هميشه بايد كلي توي ماشين بشينيم و ترافيك را تماشا كنيم. من كه هر وقت مي رسيم خوابم برده است. ما هميشه توي اتاق خانم جان مي نشينيم. بابا مي گويد كه خانم جان مادربزرگ من است. خانم جان هميشه روي زمين خوابيده و هميشه بوي بدي مي دهد. عمه مريم هميشه اولش مهربان است. برايمان شيريني خانگي نخودچي مي آورد . و بابا را بغل مي كند. بابا برايم گفته كه وقتي بچه بوده توي همين خيابان عمه مريم اينها زندگي مي كرده اند. من عمه مريم را دوست ندارم. مي روم بغل بابا و دستم را دور كمرش سفت مي كنم و فورا چشمهايم را مي بندم و خودم را به خواب مي زنم. بابا به عمه مي گويد من هميشه توي ماشين خوابم مي برد.ولي من خوابم نمي برد. از بوي اتاق خانم جان بدم مي آيد. ولي خيلي دوست دارم بغل بابا بخوابم. بابا هي به عمه مريم مي گويد كه شرمنده است. تا عليرضا مي رود اتاق پسر عمه، عمه مريم فوري مي زند زير گريه . بعد مامان را نفرين مي كند. بابا جلوي عمه مريم خيلي از مامان تعريف مي كند. دروغكي مي گويد كه مامان سرش درد مي كرده وگرنه مي آمده. عمه مريم هميشه مي گويد ما بايد خانم جان را ببريم خانه خودمان. بعضي وقتها آنقدر به بابا فحش مي دهد و نفرين مي كند كه من الكي از خواب بيدار مي شوم. آن وقت ديگر نفرين نمي كند . مرا بغل مي كند و بهم مي گويد اين لباسي كه تنم كرده ام را هيچ دختر خوبي تنش نمي كند. مامان مي گويد وقتي برويم كانادا برايم كلي لباس صورتي با عكس باربي مي خرد. من نميدانم كانادا چه شكلي است. عكسش را خاله منير نشانم داده است . توي عكس خاله منير خودش تكي ايستاده بود و پشت سرش آب از بالا مي ريخت پايين. عليرضا مي گويد كانادا بزرگترين آبشار روي زمين را دارد. من تا حالا آبشار نديده ام ولي فكر نكنم هيچ از كانادا خوشم بيايد.بابا امروز كه از سركار آمد خانه خيلي خوشحال بود. مامان لباس خوشگل پوشيده بود و مي خنديد و بابا بغلش كرد. مامان هيچ وقت نمي گذارد بابا بغلش كند ولي امروز گذاشت.. هر 4 تايمان كنار هم نشستيم و شنيتسل مرغ خانگي خورديم. عليرضا همه خيارشورهاي مرا خورد. حالا من نشسته ام توي خانه بازي ام بغل شمشادهاي محوطه و بابا دارد توي ماشين گريه مي كند.بابا نمي داند من نگاهش مي كنم. بابا مي گويد وقتي برويم كانادا بدبخت مي شويم. من نمي دانم بدبختي چطوري است.

Thursday, August 02, 2007

Sustainability

Sustainability is a simple, yet complicated and important concept when it comes to protecting our environment.

Topics that come up these days in every paper and article include Energy, Forests, Agriculture, Water, Wildlife, Air Pollution and Natural Resources. They all share the same concern: are we destroying our environment and therefore reducing our chances of survival on the earth?

More importantly, the question we need to ask is "is our life-style sustainable on earth?"

That means:
- For how much longer we can consume so much energy before we are out?
- For how much longer we can destroy forests to create agricultural land to feed our population?
- For how much longer we can put our waste into the air and water before we endanger the life of all species?
- For how much longer we can dig into the natural resources such as oil, coal, metals, wood and even wildlife before they are all gone?
- For how much longer is this life-style sustainable?


I suppose you could say the question is not whether or not our life-style is sustainable, but for how much longer. It worries all of us: another decade, 2 more decades or best case scenario 5 more decades?

Everything has a "life cycle". We get our raw material (e.g. metals, wood) from natural resources. But what do we do when we are done with them? Do we put them back into the cycle (Re-cycling) or we bury them in a landfill where it might table many centuries before they can be used again?

What do we do with our waste? Do we just assume that atmosphere and oceans are infinite spaces to store waste? We very well know that is not the case.

How about energy? are we more dependable on semi-infinite resources such as solar, or very finite resources such as oil, nuclear (uranium) and coal?

It is all about our life-style and how much longer we'd like to survive. We need a paradigm shift.

Every time we go to the supermarket, we are about to turn on heater/air-conditioning, we are at a car dealership or the gas pump, or we are about to dump a garbage bag down the chute, we need to ask ourselves:

- Is my life-style (my habits of consumption) sustainable?

If you do, you may find yourself riding a bike to work, separating the recycling material and turning off the air-conditioning.

It's all about little steps that you and I can take to live a more sustainable life-style.

I can hear you all saying "what about the big corporations?" Well, let's leave that to government policy-makers to figure out (that's why we elect them and give them our tax dollars).

For now, it's important that we believe markets can be consumer-driven.


P.s.I'd be more than happy to discuss any questions or topics related to the environment. Just leave me your comments.

Pregnancy in late 30s and early 40s

It's time to stir up some controversy!

A few days ago this article showed up in the Globe and Mail: 40 is the new 35 when it comes high-risk pregnancy

The article is mainly tackling the scientific studies that looked at risks of amnio for pregnancies that are considered high-risk. Nothing really shocked me about the facts, since my colleagues (successful, educated women) got married in their 30s and by the time they were ready to have kids, they were past the 35 years of age. How did their kids turn out? Very normal.

I am 28, still tempted to go back to school for a change or enhancement of my career. but how do I know that I won't have children well into my 30s? Well, there is no sign of a soulmate (i.e. husband).

Many of us have asked ourselves whether or not women can have it all: education, career, loving husband and a child or two. More and more I look around and the answer I find is YES, THEY CAN. So, what if they have children later in life?

However, some people think it is unnatural and inconvenient that women are putting career/education first. Just read these comments.

What is exactly the problem, according to the critics?
- Optimal age of reproduction (physiologically speaking) is 20-30
- Later pregnancies might lead to an unsatisfactory sex-life
- Parents are not as energetic as they would be 10 years younger
- why do women think career is more important than having a family?


Well, to start, the first 2 facts have never been really proven!

About fact #3, I'd have to say an older parent may not be as energetic, but might be a lot happier, since it probably was a sure decision to have a family and parents are well professionally (and financially) established.

On fact #4, well I am biased. If men believe that their confidence depends on their career advancement, why do they think women are any different? Also, looking at divorce statistics (50%) don't we all believe that single mother should be able to provide, just in case?

More and more men are choosing to get married in their late 30s. Does that mean for the sole purpose of procreation they need to marry women at least 10 years younger?

It is true that many people don't have a choice when it comes to the timing of their pregnancy, because they hadn't found a partner or simply couldn't get pregnant earlier. But please, give today's woman a little more credit (i.e. choice if you like).

Women have every right to a well-established career if they desire. They have a right to financial stability (by themselves) if they deem necessary and they have a right to have children when they are ready.

Many ask "is a late pregnancy worth the risks because the woman chose her career first?" I am not fully qualified to answer this question. I'd like to ask moms (who had kids well in their 30s and 40s) to answer that for us.

Thursday, July 19, 2007

"How much do you rely on your bad feelings and dreams?" by Baran

You sleep one night and in your dream you see something horrible (like death) happen to a not so close relative which you haven't heard of for a long time, then you wake up and in a few hours time during a phone call you find out that that person has broken her arm in 3 places in a bad accident. How much do you trust your feelings or dreams next time? Do you take them seriously at all? What if you experience this more and more, not every time you have a bad feeling about something or someone it turns out to be true, but it happens often. Then what will you do if you keep dreaming that for example your partner is not faithful to you, even though you haven't seen anything abnormal? Do you start searching for evidence, or interpreting all his/her actions or words in a way to confirm your doubts? Or do you ignore your nightly tortures? Now if you believe there is a relation between your feelings and what happens or is happening in real life how do you define that relationship? Do you think that you are connected in some way to the world so that you become aware of things you really don't know, or do you think because you are creating that image, as a consequence it really happens. A common belief among many: how ever you imagine your life or future, it will be like that. In other words, you are the one who is shaping the events, unconsciously at times. I remember this example from one of Gustav Jung's books: a young lady has this repeating nightmare about being raped in a park similar to the place she usually goes for running I guess. Finally she gets sick of it, she comes to see Jung to find out what is the meaning of her dream, I don't remember the details, but I recall that she finally dies after being raped in a park. And I remember Jung writing in his book that she was kind of calling for that event with her nightmares and the fact that she continued to go to places like parks and... alone, putting herself in danger or so. To me this is scary, maybe because of the absolute power it gives you over your destiny, but at the same time at least this gives you the chance to "do" something to change those outcomes you fear. But do we always have these feelings of awareness before the event takes place? At least not for me, then how can we discuss the time element or the order here? The other night ABC was showing a program about "Luck" on 20/20. They interviewed some very lucky men and women, and sort of reached this conclusion, that you can create your own luck. One of them even said she uses this same "imaging" technique, where she imagines the things she really wants with detail, and she even prepares herself for them, and they happen, as simple as that. So are we responsible for being unlucky too? When you are going to sit for a big exam, and you just feel this is going to be a bad day for you, because you have this "feeling" are you creating your own failure? Back to my first question when you have a bad feeling or an unpleasant sense of awareness about something or even a bad dream, how much do you really believe it? I intentionally did not ask about good and pleasant ones, because I think people believe in their pleasant dreams or feeling or awareness more. Maybe as a natural reaction we like to believe them to a more degree, even if we have our doubts, just because they are pleasant.

Thursday, July 12, 2007

زنان سرزمينم" ازنیلوفر"


تو ٬ با گیسوان افشان سیاهت و مژگان بلندت ایستاده ای.

نگاه می کنی به بی انتهای روبرو و به سیاهی پشت سر.

همیشه تنهایی. سیاهی چشمانت تنهاست و گیسوان وحشی ات حیران.

هیچ کس لبخندت را نقاشی نمی کند.

آن قدر نخندیده ای که خندیدن از یادت رفته است.

بلند می خندی و هیچ نمی دانی شادی چیست.

نامت آزاده است و آرزو . و تو چه می دانی از آزادی؟ و تو چه می دانی از آرزو؟

دلت پر از رازهای پنهان است.

راز نگاههای یواشکی یاد تنها باری که اگر دلت لرزیده بوده.

راز غصه هایی که راه گلوت را بسته. راز بزرگ بی آرزویی.

تو حتی عروسک کوکی هم نیستی. که با فشار هرزه هر دستی٬ فریاد خوشبختی سر دهی.

تو٬ خوشبختی را ٬ آرزو را و آزادی را یک جا کنار گذاشته ای.

گیسوان سیاهت را زرد می کنی و لالایی می خوانی.

تو از نسل شهرزادی ولی هیچ قصه ای نداری.

بی آرزو و تنها ایستاده ای و نگاه می کنی به بی انتهای تو خالی روبرو.

Wednesday, July 04, 2007

هرگز، هرگز" از باران"

سروش سرش را از روی کتاب بلند می کند، غروب شده و اتاق نیم تاریک است ، چشمانش را ریز می کند و دور و ورش را نگاه می کند، سکوت و سکون، چشمهاش درد گرفته ند، فنجان بادمجانی رنگ را بر میدارد، جرعه یی از قهوه ی یخ کرده تلخ می نوشد و به صفحه مانیتور نگاه می کند، میل باکسش خالی است، سیما هنوز آنلاین است، با خودش فکر می کند الان ساعت چنده اونجا که این دختره هنوز بیداره؟ دست دراز می کند و از کنار میز، از بین سی دی هایی که نامرتب روی هم ریخته ند، یکی را جدا می کند، ادیت پیاف، سی دی قدیمی است و با ماژیک سورمه یی رویش به لاتین نوشته ادیت پیاف ، مدتی بود یادش رفته بود این سی دی را دارد، تا هفته پیش که دید فیلم جدیدی بر اساس زندگی پیاف ساخته ند، رفت فیلم را دید، یک پاکت بزرگ ذرت بوداده با یک بطری چای سبز با طعم لیمو گرفت و وسط ردیف نشست، جز او تنها چند زن و مرد میانسال در سالن بودند، آهنگهای قدیمی فرانسوی را شنید، بغض کرد و ذرتها را تند تند خورد، شب که برگشت خانه رفت کیف سی دی های قدیمی ترش را از ته کمد درآورد، و سی دی ادیت پیاف را پیدا کرد، و آن آهنگ آخر را گذاشت و زیر لب شروع به خواندن کرد:" نه، هرگز، هرگز، پشیمان نشده م..." الان هم دوباره همین آهنگ را گذاشت، دلش نمی خواست هنوز چراغ را روشن کند، نور این موقع روز را وقتی هوا اینجور نیمه تاریک می شد دوست داشت، انگار این بخش روز به بقیه روز تعلق نداشت، غروب هر روزی جزیی از گذشته ها بود، تکه یی بود از گذشته در زمان حال، به پاکت سیگار روی میز نگاه کرد و به خودش فحش داد که باز سیگار گرفته، یک نخ درآورد، رفت گاز را روشن کرد، خم شد و سیگار را روشن کرد، هرم آتش را در چشمانش حس کرد، باید دفعه بعد یادش می ماند کبریت هم بگیرد از دخترک، زیر لب خواند:"نه، هرگز، هرگز پشیمان نیستم..."پنجره باز بود، گرمای هوا با غروب خورشید کمتر شده بود، پیرمرد همسایه نفس زنان دنبال سگ سفید کوچکش از جلوی ساختمان رد شد، آهنگ ادیت پیاف تمام شده بود، بعدی یکی از آهنگهای شادترش بود، برگشت سر میزش، سه روز بود از خانه بیرون نرفته بود، تنها نوشته پررنگ روی صفحه مانیتور اسم سیما بود، که هنوز آن لاین بود، در کنار ردیف اسمهای بی رنگ و روی قبل و بعدش عجیب وسوسه انگیز بود، روی اسمش دوبار کلیک کرد، مستطیل باز شد، باز کمی مکث کرد، سه سالی می شد از آخرین باری که حتی با او آنلاین حرف زده بود، و چهار سال و نیم از آخرین باری که او را در سفری به تهران دیده بود، فکر کرد دلش قهوه می خواهد، دوباره از پشت میز بلند شد، قهوه کهنه را در ظرفشویی خالی کرد، فیلتر را تکاند، تمام صفحه نقره یی ظرفشویی را دانه های قهوه یی پوشاند، دوباره قهوه دم کرد، ته سیگار را در جاسیگاری مچاله کرد، به مستطیل سفید که بالایش اسم سیما پررنگ و مشکی نوشته شده بود و کنارش یک صورتک زرد می خندید نگاه کرد، بی ربط یاد جمله سارتر در نامه هایش به سیمون دوبووار افتاد، که گفته بود هر وقت صفحه سفیدی می بیند، سرشار شوق آفریدن می شود، سرشار این نیاز برای نوشتن، نوشتن هرچه که باشد و پر کردن آن صفحه یا چیزی شبیه این...از صدای قهوه جوش فهمید که قهوه ش آماده است، روی ضربدر کوچک کلیک کرد و مستطیل سفید در پس زمینه طبیعت گیلان گم شد، فنجان بادمجانی را برداشت، قهوه مانده و سردش را خالی کرد، یک دور هم آب گرفت درش، وبه خودش متلکی انداخت: وسواسی، بعد قهوه تازه دم را که از ش بخار بلند می شد در فنجان ریخت، کمی کافی میت با طعم دارچین بهش اضافه کرد و برگشت پشت میز، چند لحظه فنجان بادمجانی را جلوی چهره ش نگه داشت و رایحه دارچین و قهوه را بو کشید و به سبز سیر جنگلهای گیلان زل زد، ادیت پیاف صدایش را در اتاق ول داده بود، اسم سیما کمرنگ شد و جزیی شد از ردیف اسمهای خاکستری با صورتکی خاکستری و لبانی بهم فشرده. نفس عمیقی کشید، یک جرعه قهوه داغ نوشید، صدای موسیقی را کمتر کرد، مدادش را برداشت و زیر خط اول پاراگراف جدید خط کشید.

Tuesday, June 19, 2007

Who's got blue eyes?

- Who's studying biology? Elena
- Who likes to drink coffee? David
- Who's afraid of the dark? Siamak
- Whose mother is a teacher? Iva
- Who's got blue eyes? ___

Who's got blue eyes? [Kenellä on siniset silmät?]
There I was, wandering around in the Finnish class, asking people questions in Finnish(!), trying to fill out my list. Have you ever been in one of these language courses? One typical exercise in such courses is they give everybody a list of questions, and 15 minutes time. You should go and make conversations with each other to figure out the answer to each question.

"Hey, do you know who plays ice-hockey?"
"Peter. Whose shirt is green? ah... at least nobody in this room"
"You have any other question left?... Who's got blue eyes?" she said, staring at me cheerfully.
"I don't know. Let's ask somebody else..."

Only later I realized why she looked grumpy afterwards. The teacher was going through each question:
"Whose mother is a teacher? Iva and Tim.
Who has got blue eyes? Yes. Anja.
..."

Wednesday, June 13, 2007

سقط جنین:چند نکته از یک خبر

خبر: واتیکان کمک مالیش به عفو بین الملل را به خاطر آنچه که حمایت این گروه از سقط جنین می خواند قطع کرده است و از بقیه کاتولیکهای جهان هم خواسته که همین کار را بکنند
نماینده عفو بین الملل گفته که تنها در شرایطی که تجاوز یا حاملگی از بستگان خونی صورت گرفته باشد یا سلامت مادر در خطر باشد از این کار حمایت می کنند
واتیکان اما این عمل را در هر شرایطی قتل "یک انسان بی گناه" می داند
ونماینده عفو بین الملل در پاسخ از حق زنان بر بدن و امور تولید مثلی خود و... می گه
جدای اینکه احتمالا تعریف موجود زنده دارای روح از دید کاتولیکها با تعریف علمیش فرق می کند یک نکته جالب در این خبر هست؛ آماری که داده شده اینه که سالانه چهل و پنج ملیون حاملگی ناخواسته در جهان با سقط جنین پایان داده می شه، که از این تعداد 70 هزار مادر به خاطر شرایط غیر بهداشتی و نادرست انجام این کار می میرند.
واقعیت اینه که این اتفاق داره می افته، اون هم تو این ابعاد وسیع، چه ممنوع باشه، چه نه. اگر دست کم شرایط درست انجامش برای آن مادرها وجود داشته باشه و قوانین بررسی شده تری پذیرفته شده باشه (مثل اینکه تا چند هفتگی حاملگی و در کدام موارد و شرایط...) آن عدد هفتاد هزار خیلی کمتر خواهد شد.
این مثالم از خیلی جهتها درست نیست، اما مدتها سعی کردند با اعتیاد مبارزه کنند و اگر یادتون باشه فروش سرنگ و سوزن هم در داروخانه ها ممنوع بود، اما مشکل این بود که معتادین از سرنگ مشترک استفاده می کردند، و هزار و یک مرض در جامعه رشد می کرد، بعد دیدند پس بهتره در زندانها مثلا سرنگ و سوزن بدهند، و در داروخانه ها بفروشند و...تا دست کم قسمت ایدز و هپاتیت و...را کمی حل کنند. (منظورم این نیست که سقط جنین عین اعتیاد تزریقی می مونه ها!!!) اما واقعا چرا نباید یک کم واقع بینانه تر به قضایا نگاه کنیم؟

Monday, June 11, 2007

آدمهاي مشهور

داستان كوتاه آدمهاي مشهور
نوشته اورهان پاموك - نويسنده ترك و برنده نوبل ادبيات
ترجمه مژده دقيقي
برگرفته از سايت ديباچه
http://www.dibache.com/text.asp?cat=3&id=128

داستاني خواندني، بسيار قوي و زيبا و در حين حال ساده . خواندنش لذت ناب است

Sunday, May 20, 2007

داستانی از مرتضائیان آبکنار

نمي داند سو-تین ببندد يا نه . شلوار جين به پا همانطور جلوي آينة نيم قد ايستاده و به خودش نگاه مي کند . طوري ايستاده که فقط نيمي از سينه هاي کوچکش پيداست . آرام کمرش را صاف مي کند ، کمي ، و نوکِ صورتي رنگ پستا-ن هايش پيدا مي شوند . نفسش بند مي آيد . تکان نمي خورد . بي حرکت دست دراز مي کند ، آرام ، و نوک انگشت هايش را مي گذارد روي آينه . سرد است . اينجا ؟ دستش داغ است . نه . اينجا چي ؟ درد داره ؟ نه . بله . يه کمي . با سر انگشت ها فشار مي دهد : اينجا چي ؟ نفسش مي گيرد . نمي تواند حرف بزند . دستش را از روي آينه پس مي کشد . آرام مي چرخد و از روي تخت ، سو-تین سفيدِ توري اش را برمي دارد و پشت و رو دورِ کمرش حلقه مي کند . قلابش را از جلو مي بندد و يک دور مي چرخاندش تا قلاب ، تنگ بيفتد روي مهره هاي پشتش . بعد آرنج ها را يکي يکي از حلقه هاي باريکش رد مي کند و بندينک ها را با شستش روي شانه ها صاف مي کند . دوباره خودش را توي آينه نگاه مي کند . با کفِ هر دو دستش ، سينه ها را بالا مي آورد ، کمي ، و همانطور نگه مي دارد . کدوم سينه تون بيشتر درد مي کنه ؟ اين . چپ . نه ، راست . چه موقع هايي درد مي گيره ؟ گاهي . شايد سو-تینتون تنگه ! نفسش مي گيرد . تنش داغ مي شود . پليور زرشکي اش را مي پوشد و دستة موهاي بلندش را از پشتِ يقه اش بيرون مي کشد . رژ صورتي اش را روي لب ها مي مالد و آنقدر خم مي شود که لب ها توي آينه درشت مي شوند . تو ديوونه اي سميرا ! نمياي ؟ نه . نيا ، به جهنم . واقعاً مي ري ؟! مگه چيه ؟ کِيف داره . مانتوي سفيدِ تنگش را مي پوشد و با مداد روي کاغذي براي مادرش يادداشت مي نويسد و مي چسباند روي درِ يخچال : « مامان من رفتم کلاس . نگران نباشيد لطفن . » نم نم باران مي بارد . توي خيابان براي تاکسي اي دست بلند مي کند : مستقيم . _ تا کجا خانم ؟ نمي داند . و باز مي گويد مستقيم .از پنجرة تاکسي تمام تابلوها را نگاه مي کند : پيتزا تک . مانتو صدف . گل فروشي نسترن . لوازم يدکي پيکان ، رنو ، پرايد . بانک صادرات . داروخانه . ساختمان پزشکان ... _ آقا همين جا نگه داريد ! پياده مي شود . از شيشة تاکسي بقية پولش را که مي گيرد دستش مي لرزد . جلوي تابلوها مي ايستد : دکتر رازقي متخصص اطفال . دکتر برومند زنان و زايمان . متخصص چشم ، دکتر احمدي ... چشم چشم مي کند تا سر آخر مي بيند : دکتر آشفته جراح عمومی ، گوارش ، تيروييد ، پستا-ن . روسري اش خيس مي شود . خيس مي شود از باران . از پله ها بالا مي رود . اول تند ، بعد آرام . دست مو ول کن ! بيا . من مي ترسم ! ترس نداره که . چند نفري در سالن نشسته اند . منتظرند . هيچکس را نمي بيند . همانجا مي ايستد ، تکيه به ديوار . زني اشاره مي کند : اينجا جا هست خانم ! کنارش مي نشيند . حس مي کند همه دارند به او که تازه آمده نگاه مي کنند . به کفش ها نگاه مي کند و شلوارهاي گِلي . پاهايش را جمع مي کند .مي خواهد برگردد و از پله ها برود پايين اما همانطور مي نشيند . مي خواهد برگردد و به پله ها فکر مي کند ... اما همانطور مي نشيند . نوبتش که مي شود منشي صدايش مي کند . بلند مي شود ، آهسته ، به سمت منشي مي رود و برگه اي را از دستش مي گيرد . _ بفرماييد تو ! مي خواهد چيزي بگويد اما منصرف مي شود . در را که باز مي کند ، روپوشِ سفيدي را مي بيند که روي صندلي راحتي نشسته . مي گويد سلام . _ بفرماييد . وقتي مي نشيند موهاي يکدست سفيدِ دکتر را مي بيند و عينکِ ضخيمش را . دست هايش داغ است . سرش نزديکِ پستا-ن هاي اوست . به موهاي سياهش نگاه مي کند . با سر انگشت ها فشار مي آورد . نفسش مي گيرد ... چشم هايش را مي بندد . _ پرسيدم ناراحتي تون چيه خانم ؟ _ من ... ( مي لرزد ) درد دارم ... ( مي لرزد ) سينه هام گاهي درد مي گيره . _ چه جور دردي ؟ _ فکر کنم ... نمی دونم . فقط درد داره . _ بريد روي تخت معاينه تون کنم . دست هايش مي لرزد . پليورش را بالا مي زند ، کمي ، و منتظر مي ماند . تنش گـُر مي گيرد . حس مي کند نفسش بند آمده ... دکتر مي آيد . _ لخت شيد لطفاً . دوباره مي رود . هر کاري مي کند قلابش باز نمي شود . باز نمي شود . باز مي شود . نفسش را رها مي کند . دکتر دوباره مي آيد ._ درد کدوم قسمته ؟ چپ يا راست ؟ _ راست . نه ، چپ . _ اينجا ؟ _ نه . _ اينجا چي ؟ _ نه . بله . دست هاي دکتر مي گردند : اينها غده هاي چربيه . طبيعيه . دست هايش مي گردند . گرم است . سرانگشت ها فشار مي دهند . چشم هايش را مي بندد . دهانش نيمه باز مي ماند ... دکتر پرده را مي کشد. چشم هايش را باز مي کند. دکتر مي نشيند پشت ميزش . _ چيزي نيست خانم . سينه ها کاملاً طبيعيه . با اين حال براي اطمينان بيشترِ خودتون ، مي تونيد ماموگرافی کنيد . روي کاغذي چيزهايي مي نويسد . حتماً بد خط است . سر بلند مي کند: سو-تینتون تنگ نيست ؟ نفسش بند مي آيد . بلند مي شود . برگه را مي گيرد و از اتاق ، از سالن ، از پله ها پايين مي رود . توي خيابان نفسش را بيرون مي دهد . گرمش است . باران مي بارد . برگه را از کيفش در مي آورد . تماشايش مي کند . پاره اش مي کند . باران مي بارد هنوز . خيس مي شود . خنک مي شود . سردش مي شود . براي تاکسي اي دست بلند مي کند : مستقيم . _ تا کجا خانم ؟ نمي داند . و باز مي گويد مستقيم ...
****
اینجا این روزها خیلی ساکت است. کسی می تواند روی این داستان کوتاه نقد بنویسد؟
درباره نویسنده در آینده توضیح خواهم داد.

Thursday, May 10, 2007

تصویر سازی لئونارد کوهن در مبحث هورمون شناسی" از باران"

فکر می کنم دلم برایت تنگ شده است، او روی تخت دراز کشیده وبه باران بیرون پنجره نگاه می کند، زیر لب چیزی زمزمه می کند، دست راستش را بالای سرش گذاشته و موهای قرمز روشنش روی بالشت پخش شده ند، با دست چپ به آرامی لب پایینش را نوازش می کند، از دور صدای موسیقی جاز در صدای باران می پیچد و خانه را پر می کند، اگر خواستی بیایی، در باز است، مدتهاست از تو خبر نداریم، از همان موقع که او برگشت، با برق نگاهش، با قدمهای سبک و آزاد برگشت، در خانه را باز کرد و چون غریبه یی زیبا وارد شد. فکر می کنم تو را بخشیده باشم، به خاطر هر کداممان که می خواهی بیا، اگر هنوز جایی با سازت نشسته یی و همان موسیقی قدیمی را می نوازی، اگر هنوز ساعتها زیر باران او را با خود در راههای بلند و باریک می کشانی...وقتی برگشت، نگاهش برق داشت، آرام گرفته بود، از آن جستجوی همیشگی که من فکر می کردم دیگر جزیی از وجودش است رها شده بود، آخرین باری که در گوشه خیابان شلوغ تو را دیدیم که نشسته بودی و ساز می زدی، پیر شده بودی، خسته می نمودی، لحظاتی ایستادیم، تو نگاهت به ما نبود، دورت چند نفر ایستاده بودند، آهنگ که تمام شد، او دستم را کشید و ما به راهمان ادامه دادیم، با همان قدمهای سبک و با شتاب، اگر خواستی بیا، برای هر کداممان، فکر می کنم دلم برایت تنگ شده است

Wednesday, May 09, 2007

Everybody's Free to Wear Sunscreen! (Suggesting a general rule for everybody)

Watch this beautiful video clip on Youtube
A general rule for everybody
It is wonderful,

http://www.youtube.com/watch?v=xfq_A8nXMsQ

Tuesday, May 01, 2007

Confessions of a Failed Grown-Up (Part 2)

Tuesday 1 May
3:30pm - 3:45pm
BBC Radio 4

Part 2:
Stephanie Calman reads the second of five extracts from her new book about the perils of reaching 40 and discovering that, despite being a parent, she has an inner age of 12.

Confessions of a Failed Grown-Up (Part 1)

Monday 30 April
3:30pm - 3:45pm
BBC Radio 4

Part 1:
Stephanie Calman reads the first of five extracts from her new book about the perils of reaching 40 and discovering that, despite being a parent, she has an inner age of 12.

Friday, April 20, 2007

(سوژه فکری ( باران

یکم
تنگه 18 كيلومتري بلاغي در فاصله 4 كيلومتري از محوطه ثبت جهاني پاسارگاد در استان فارس جاي گرفته و بخشي از چشم‌انداز باستاني پاسارگاد است. اين تنگه به اعتقاد برخي كارشناسان محل عبور راه شاهي مهم‌ترين راه باستاني كشور بوده است. اين تنگه آثاري از دوران غارنشيني و سكونت‌هايي از دوران پيش از ميلاد تا دوران اسلامي را در خود جاي داده است. سد خاكي سيوند در 9 كيلومتر پاسارگاد روي رودخانه پلوار ( سيوند )واقع شده است. ارتفاع آب درياچه اين سد 1805 متر از سطح دريا است و صد و سی (130)اثر باستاني را در درياچه خود غرق مي كند.
خبرگزاری میراث فرهنگی
دوم
قدیمیترین آثار کشف شده تا به کنون، متعلق به 7500 سال پیش است. در این محل آثاری از دوره‌های پارینه سنگی، نوسنگی، ایلامی (2700-645 پیش از میلاد)، هخامنشیان، اشکانیان، ساسانیان و اوایل دورهٔ اسلامی بدست آمده. واقع شدن تنگهٔ بلاغی در بین مجموعه تخت جمشید و پاسارگاد و شهر ساسانی استخر، حدس باستان شناسان را در مورد عبور راه ارتباطی از این منطقه تقویت کرده است.«بابک کیان» سرپرست مجموعه باستانی پاسارگاد در مورد محوطه‌های باستانی شناسایی شده، گفت: «در این بررسی‌ها محوطه‌های باستانی شامل تپه‌های پیش از میلاد، کوره‌های ذوب فلز، غار و سکونتگاه‌های پیش از میلاد، کوره‌های سنگی مربوط به دوره فرمانروایان فارس (فرقه داران)، دو قبرستان دسته جمعی مربوط به دوران اشکانی، بیش از 7 کیلومتر مرز سنگی مربوط به دوران اشکانی و دیگر محوطه‌های باستانی که بر اثر ساخت سد زیر آب می روند
ویکی پدیا
سوم
جامعی، مدیر پروژه احداث سد سیوند می‌گوید: «در سال 1371 هنگامی که قصد داشتیم احداث سد را آغاز کنیم طی نامه‌ای، از سازمان میراث فرهنگی استان فارس استعلام کرده و خواستار بررسی منطقه از نظر فرهنگی شدیم اما از جانب سازمان میراث فرهنگی هیچ گونه اقدامی صورت نگرفت بنابراین ما کار احداث سد را آغاز کردیم».
ویکی پدیا
چهارم
آیا کاوش‌ها کافیست؟
کاوش‌های باستان‌شناسی تا چند ماه گذشته ادامه داشت و بعد از آن در همایشی که روز سی‌ام دی ماه سال جاری در تهران برگزار شد، رییس پژوهشکده باستان‌شناسی ایران خبر توقف کاوش‌ها را اعلام کرد. اما این خبر همچنان بر ابهامات پرونده سیوند افزود.
بسیاری بر این عقیده هستند که توقف کاوش‌ها هرگز به معنی تمام شدن تحقیقات باستان‌شناسی در این منطقه نیست، بلکه همچنان می‌توان در این محوطه به تحقیقات بیشتر ادامه داد.
از نکات دیگری که مورد توجه منتقدان است، می‌توان به عدم انتشار گزارش کامل و مستند کاوش‌های صورت گرفته اشاره کرد. همچنین این نکته نیز مشخص است که به جز رییس پژوهشکده باستان‌شناسای و معاونان سازمان میراث فرهنگی، باستان‌شناسان مستقل دیگری در مورد تمام شدن تحقیقات در این محوطه اظهار نظر نکرده اند. به خصوص آن که تعدادی از باستان‌شناسان عقیده دارند اعلام مجوز آبگیری بر عهده گروه‌های باستان‌شناسی نیست.
بیژن روحانی در رادیو زمانه
پنجم
آب گیری سد سیوند آغاز شد
سی ام فروردین ، بی بی سی فارسی

Wednesday, April 18, 2007

Question mark kid

... Fellow student Julie Poole said that on the first day of a literature class last year the students introduced themselves one by one, but when it was Cho's turn, he did not speak. The professor, she said, looked at the sign-in sheet and where everyone else had written their names, Cho had written a question mark. "We just really knew him as the question mark kid," Poole added. ...

http://en.wikipedia.org/wiki/Cho_Seung-hui

Monday, April 16, 2007

How to Get Away With Suicide

Afternoon Reading (30 min)
Broadcast on Radio 4 - Mon 16 Apr - 15:30

How to Get Away With Suicide by Jackie Kay, read by Alexander Morton. Forty-five year old Malkie meditates on love and love’s loss against the backdrop of the freezing December Glasgow cold.

Monday, April 09, 2007

ستاره هاي قرمز

چراغ مهتابی راهرو چشمک میزد و با هر بار روشن شدن سکوت را میشکست. سیگار روشن را روبروی چشمانش نگاه داشته بود و به سوختن کاغذ دور سیگار خیره شده بود . بوی دود فضای اتاق را گرفته بود . دوست نداشت به جاسیگاری نگاه کند مدتها بود که دندانهای زرد شده اش را هم دیگر صبحها موقع ریش زدن نگاه نمیکرد .آخرین بار که رفته بود خانه مجبور شده بود دو روز تمام سیگار نکشد گرچه مادراز دیدن به قول خودش قد و بالای رعنای تنها پسر آنقدر سرخوش بود که بشود با کمی مهارت در خانه هم دزدکی سیگار کشید ولی او نمیدانست چرا جلوی مادرهنوزمثل دوران کودکی دلهره دارد. تحمل دو روز دوری از سیگار همراه با کوهی از قربان صدقه های مادر و نگاههای دزدکی دختر مهوش خانم با آن مچ پاهای کلفت و صورت پوشیده از مو و پزدادنهای خاله به اهل محل بابت خارج رفتنهای او چنان کفرش را در آورده بود که دیگر حاضر نبود برود خانه این اواخر حتی جواب تلفنهای مادر را هم درست و حسابی نمیداد .

دود را عمیق به درون سینه کشید و سعی کرد به مادر فکر کند.به سیگار فکر کند میتوانست حتی به جلسه امروز صبح هم فکر کند. به هر چیزی به غیر از دیورا روبرو و میز چسبیده به پشت دیوار و چشمهای براقی که حس میکرد از پشت دیوار به او خیره شده اند. ولی بوی عطر پراکنده در فضا حتی با وجود بوی دود به تمام سلولهایش نفوذ کرده بود . حس میکرد وزنه ای سنگین تر از آنچه بتوان تحمل کرد از پشت دیوار تمام وجودش را به سمت خود میکشد درست متل قانونهای فیزیک .
صداي پاي دختر را كه شنيد سيگارش را خاموش كرد و سرش را پشت مانيتور مخفي كرد و چشمهايش را به صفحه كليد دوخت. یک لحظه ترسید که قلبش از سینه چنان کنده شود که روی صفحه کلید پخش شود .همان بوي هميشگي چهار ماه گذشته فضاي اتاق را با شدت بیشتری پر كرد. اولين بارهم كه دختررا روز مصاحبه ديده بود اول از همه همين عطر بود كه برايش عجيب بود. هفته پیش در خیابان وزرا بی اختیار روبروی یک عطر فروشی نگه داشت . مرد فروشنده به خیال اینکه او میخواهد برای تولد دوست دخترش هدیه بخرد همه شیشه های عطر را برایش آورده بود ولی هیچ کدام از آنها بوی دختر را نمیداد.وقتی دوباره سوار ماشین شد نیم ساعت نشست و به صورت خودش در آیینه ماشین نگاه کرد . تمام آن شب فکر کرده بود که این بو حتما از سلولهای بدن دختر پخش میشود حتی سراغ کتابهای قدیمی اش هم رفته بود .فکر میکرد شاید جایی در میان انبوه تعاریف خدا صحبتی هم از بوی مست کننده دخترشده باشد.
انگشتانش محكم و بي هدف حروف انگليسي را فشار دادو نگاهش . همان طور كه سرش را پايين نگه داشته بود به سمت دستان دختر رفت كه حالا كنار ميز ايستاده بود. پليور بنفش از زير آستين مانتومشکی دختر بيرون زده بود .دستهايش سفيد بود.
چقدر دلش ميخواست بداند آيا پوست دست دخترهمانقدر كه به نظر ميرسد لطيف است؟ بچه که بود پشمک خیلی لطیف بود . بزرگتر که شد فکر کرد لطیف تراز شعر چیزی نیست .سالها بعد موهای بور دختری که اولین بار با او خوابیده بود به نظرش لطیف رسیده بود. از آن به بعد سالها بود که از چیزهای لطیف خنده اش میگرفت .
دختر نقشه را لاي انگشتان يك دستش نگه داشته بود و با دست ديگر خودكار قرمز را بین دو انگشت به آرامي تكان ميداد. ناخنهایش کوتاه و مرتب بود و درست مثل شیشه تمیز از دور برق میزد .
- ببخشد آقاي مهندس مزاحم شدم ….
سرش را بلند كرد ... تمام توانايي را كه در خودش سراغ داشت جمع كرد تا صدايش نلرزد.
- ا ... شما كي اومدين تو؟ بس که سرم شلوغه نفهمیدم اصلا . خب تموم شد ؟
دختر لبخند زد.سعی میکرد به چشمان دختر خیره نشود .مطمئن بود دختر حالت غیر عادی اش را تشخیص میدهد . موهای دختر از زیر مقنعه بیرون زده بود و روی پیشانی اش سرگردان بود . حس میکرد از همه جزئیات صورت دختر تنها برق چشمهای مشکی اش را میتواند ببیند.

- راستش هنوز نه ..يعني خيلي زياده من نميدونم چطوري امشب ميتونم اينهمه رو تموم كنم ...

دستش را از روی صفحه کلید برداشت و به ساعتش نگاه كرد . با وجود همه دلهره ای که حضور دختر ایجاد کرده بود حس میکرد آرامش عجیبی حرکاتش را کنترل میکند .
خندید
- هنوز سر شبه ...تموم ميشه ..يعني بايد بشه ... قانون اينجا رو كه ميدونين ...نميشه نداريم .
دختر ابروهایش را بالا انداخت چشمهايش هنوزبرق ميزد
- چشم من سعي خودمو ميكنم ...ميتونم ازتون يه سوالي بپرسم؟ من اينو نميدونم بايد چيكار كنم ؟
حس کرد کاملا به اوضاع مسلط شده است.
- خواهش ميكنم ..ببينم چيه؟
دختر جلوتر رفت و نقشه را روي ميز پهن كرد . بعد ميز را دور زد و روي صندلي كنار او نشست و خودكار قرمزش را روي نقشه گذاشت .
- ببخشيد من همينجوي بدون اجازه نشستما ...ميدونين به نظر من ...
به آرامی گفت
- خواهش ميكنم ...بشينين
دختر خنديد و گوشه لبش چال افتاد صندلي را جلوتر كشيد و روي ميز خم شد. کودکانه گفت :

- فکر کنم تا به حال آدم به پرروئی من ندیده باشین. میدونین دکتر از دست سوالهای من همیشه دادش به هوا بود . به نظر من اینجا یه اشتباه اساسی شده ....
سعي ميكرد ذهنش را روي حرفهاي دختر متمركز كند . انگشتان دختر بر روي نقشه بالا و پايين ميرفت و او به تنها چيزي كه ميتوانست فكر كند اين بود كه آيا اين دستها گرمند يا سرد . نفس كشيدن برايش سخت شده بود آرزو ميكرد همان لحظه كتش را در بياورد .نگاهش از روی نقشه مژه های بلند دختر را دنبال کرد که فاصله شان تا نفسهای او کمتر از چند سانتی متر بود . يك لحظه خواست دستش را روي دست دختر بگذارد .حس کرد در تمام زندگی هدفی از این مهمتر نداشته است اگر دستهای دختر را لمس میکرد .اگر سرش را پائین می آورد و انگشتان باریک او را میبوسید. کارش در این دنیا به پایان میرسید. آرامش مطلق.
در تمام زندگي اش فكر ميكرد آدم با دل و جراتي است . يعني همه ميگفتند كه هست .چه در روزهای آب زرشک فروشی دوران بچگی و چه وقتی تهران دانشگاه قبول شده بود .حتی همان روزهاي دانشجويي كه از تهران براي مادرش پول ميفرستاد هم استادش ميگفت آدمي به مايه داري او نديده است . اولين باري قرارداد را به نفع شركت تمام كرده بود رييسش گفته بود كه تو دل شير داري . در دو روز تعطیلات آخر هفته اولین ماموریت ژاپن با آن مهندس ژاپنی همه بارهای توکیورا گشته بود و وقتی با دختر ژاپنی که جایزه شرط خوردن بیشترین ویسکی بود به اتاق حسن رفته بود حسن مات و مبهوت گفته بود که "توی این مملکت غریب بابا تو چه دلی داری."
دختر دستهايش را عقب برد و بلند تر پرسيد
- نظرتون چيه آقاي مهندس ..
سينه اش را صاف كرد و سعي كرد قيافه ريس مابانه هميشگي اش را بگيرد به قول حسن همه پيشرفتش را مديون همين قيافه بود .
- من كه نبايد بگم ...
دختر لبخند زد و گردنش را به چپ خم کرد
- وای شما از دكتر هم سختگير ترين !
دكتر را از سال اول دانشگاه ميشناخت . روز دفاع پروژه كارشناسي ارشد دكتر به او گفته بود كه افتخار میکند او دانشجویش بوده است و آن روز او بیهوده فکر کرده بود به هر چه میخواسته رسیده است. 4 ماه پيش كه به دكتر زنگ زد تا برای کار درشرکت خودش يكي از دانشجوي هاي خوب را به اومعرفي كند اصلا نميتوانست حدس بزند که دانشجوي مورد تاييد دكتر یک دختراست. دكتر هيچ وقت با دختر ها ميانه خوبي نداشت. معتقد بود كه پول مملكت را به باد ميدهند درس ميخوانند وآخرش هم هيچي به هيچي.

همان سال اول دانشگاه وقتی آن دختر همکلاسی توسط حسن پیغام داده بود که "بهش بگو دور و بر من نپلکه " او دور همه دختر ها را خط کشیده بود . حتی آن زن هم که چند سال پیش در کلاسهای شناخت بودا مدتی با هم روی ترجمه چند هایکو کار کرده بودند از نظر او موجود پر ادعاعی بود که حتی به درد خوابیدن هم نمیخورد.

بعد از استخدام دختر حسن كلي به او خنديده بود و با شيطنت گفته بود " تو كه هميشه ميگفتي دخترا محيط شركتو خراب ميكنن ... چي شده حالا ؟" و او با لحني كه سعي ميكرد خودش را هم قانع كند گفته بود " نه بابا این خیلی بچه است ...دکتر معرفی کرده ... ميدوني معدل دانشگاهش چنده؟ تازه من فکر میکنم دختر ها خيلي بيشتر دل به كار ميدن "
به احترام دكتر حاضر شده بود دختر براي مصاحبه بياد . روز مصاحبه اولين حرفي هم كه به دختر زده بود همين بود . ولي دختر به چشمهایش خيره شده بود و خيلي جدی گفنه بود
- ميشه خواهش كنم سيگارتون رو خاموش كنين ... نه براي سلامتي شما خوبه نه من
خنده اش گرفته بود . و در حالي كه سيگار را در جاسيگاري فشار ميداد گفته بود
- خانم اینجا محیط کاره .بچه بازی که نیست . تا حالا اینجا کسی به من همچین حرفی نزده .
و دختر خيلي جدي جواب داده بوده
- خب لابد هيچ كس اينجا سلامتي شما براش مهم نبوده.
و او فکر کرده بود که سلامتی او جز مادرش تا به حال برای هیچ کس مهم نبوده است.
نمي دانست همين جواب دختر بوده كه باعث شده دستهايش داغ شوند يا چشمهاي مشكي و براق او .
یادش می آید روز مصاحبه آنقدر پیشانیش داغ شده بود که مطمئن بود سرما خورده است.
هر سوالی کرده بود دختر پاسخ داده بود

دختر نقشه را از روي ميز جمع كرد
"باشه آقاي مهندس من خودم پيدا ميكنم " و به طرف در اتاق رفت
او با صداي آرامي گفت
- مطمئنم پيدا ميكنين
دختر هنوز به در اتاق نرسيده بود كه در باز شد . حسن با پالتوي هميشگي و سامسونت رنگ و رو رفته اش وارد شد
- به سلام خانوم مهندس .... شما هنوز نرفتين خونه؟ ساعت نزديك 8 شبه .
- سلام ... والله به قول آقاي مهندس هنوز سر شبه ! فكر كنم با اين برنامه اي كه برام ريختن تا 10 11 باید اینجا باشم .
حسن ابروهایش را بالا انداخت و سرتا پای دختر را نگاه کرد .
- شما حرفاي آقای مهندس رو جدي نگيرين ..امروز نشد فردا ..من ميدونم كه به هيچ كجا بر نميخوره
بعد به او رو كرد و گفت
- اين خانوم مهندس ما رو اينقدر اذيت نكن ...
دختر سرش را برگرداند و به چشمهاي او نگاه كرد ... هنوز چشمهايش برق ميزد
فكرش اصلا كار نميكرد با دستپاچگي گفت
- من اذيتشون نميكنم اگه ميخوان برن ميتونن برن
حسن لبخند شيطنت آميز هميشگي اش را تحويل داد
- زود باشين تا آقاي ريس نظرش عوض نشده وسايلتون رو جمع كنين ...
و آرام تر از قبل ادامه داد:
- اگه افتخار بدين امشب برسونمتون ... ديروقته براتون مشكل ايجاد ميشه . توي اين سرما ماشين گير نميادا
دختر به ساعت نگاه کرد و گفت
- مسيرتون ميخوره؟ اگه نه اصلا مزاحم نميشم
او خودكار روي ميز را برداشت . سرش را پاين انداخت و به خودكار نگاه كرد .
حسن با لحن هميشگي گفت
- افتخار ميدين ...
دختر در را كه بست صداي پايش از دور شنيده شد .
با خودكار روي ميزبه آرامي ضربه زد سرش رابالا آورد و به حسن نگاه كرد و گفت:
- ميدوني كه من از اين كثافت بازيهات تو محيط كار خوشم نمياد
حسن كيفش را روي ميز گذاشت و يك پايش را روي صندلي و در حالي كه بند كفشش را ميبست گفت
-حالا كثافت كاري من شد؟ وقتي با ماشين آخرين مدل جنابعالي ميريم ميرداماد كثافتكاري نيست حالا هست ؟ تو چت شده ؟
خودكار با شدت به ميز ميخورد
- هیچی من فقط نمی خوام آبروی شرکت بره خوشم نمياد از اين حرفها توش باشه.
- خودت اين خانوم رو استخدام كردي . حالا تو صبح تا شب نشونديش ور دل خودت باهاش ور میری هیچی نیست؟
ایستاد و انگشتانش را لای موهایش برد سعی کرد خودش را قانع کند
- من فقط نمیخوام آبروم پیش دکتر بره .

حسن كيف پولش را از جيب بغل كتش بيرون آورد و محتويات داخل آنرا چك كرد
- خیله خب بابا من که کاری نکردم فقط میخوام برسونمش . خل شدی تو ام ؟
او فکر کرد که حتما شده است .
حسن روی شیشه کتابخانه موهایش را مرتب کرد
- اینهمه سال میشناسمت هنوزم نفهمیدم واقعا توی اون مغزت چی میگذره.هر روز یه نظری داری
برگشت و به صورت او نگاه کرد:
- اصلا میدونی چیه من از این دختره خوشم میاد میخوام خیلی جدی باهاش دوست بشم از اون حرفها هم توش نیست. تو که میدونی من همیشه به یه اصولی معتقد بودم . تویی که همیشه اونقدر همه چی رو نفی میکنی تا به کثافت کاری میکشه .
او یکی از کاغذهای روی میز را برداشت.سرش را پایین آورد و بي اعتنا به حرفهاي حسن شروع به خواند كرد:
" مدیر عامل محترم شرکت ...."
حسن در حالی که به طرف در میرفت گفت
- جدی میگم تو اصلا نمیدونی تو زندگیت چی میخوای .

دختر آرام چند ضربه به در زد .
او چشمهايش را بست.

****
فندك ژاپني را از جيبش درآورد و سيگار گوشه لبش را روشن كرد . به سمت پنجره رفت و كليد برق را از پشت كمد كنار پنجره خاموش كرد و به اتوبان چشم دوخت. چشمهایش خیس شده بود .چراغهاي قرمز و نارنجي ماشينها از بالا مثل ستاره هاي متحركي بودند كه برايش چشمك ميزدند. دستهايش را از دو طرف باز كرد و مشتهايش را به شيشه چسباند دود سيگار از لابلاي انگشتانش به هوا ميرفت . دلش میخواست بداند کدام یک از اين ستاره هاي قرمز مال ماشين حسن است . پيشاني داغش را به شيشه چسباند . حس میكرد دنيا براي آرامش او بيش از حد بزرگ است .اگر امشب ميرفت ترميال حتما يك ماشن پيدا ميشد كه او را ببرد خانه . پیش مادرش .
***
نيلوفر زمستان 1383

Tuesday, April 03, 2007

همراه سایه وار من از باران

یک روز دیگر، همان سناریوی همیشگی، من و دلتنگیهایم کنار هم در کافه نشسته ییم، من یادداشت برمی دارم و قهوه می نوشم، او آرام نشسته ، گاهی به من نگاه می کند، گاهی میان کارم چیزی به من می گوید، و گاهی هم ساکت به بقیه آدمها نگاه می کند، بیشتر روزها پراکنده گویی می کند، از این در و آن در، اعصاب می زند، هر روز صبح بهش می گویم که در خانه بماند، می گویم اینجا من کار دارم و او حوصله ش سر می رود، در گوشش نمی رود اما، مظلوم نمایی می کند و باز دستش را در جیبش می کند و سوت زنان دنبال من راه می افتد به سمت کافه، چندان مراعات نمی کند، گاهی درست در سخت ترین خطهای درس شروع می کند، و معمولا وقتی شروع می کند ساکت کردنش سخت است، راستش ذهن سیالی دارد، چند وقتی است می خواهم بهش پیشنهاد بدهم شروع به نوشتن افکارش بکند، اما می ترسم بخواهد تمام نوشته هایش را برایم بخواند و نظر بپرسد و آن وقت دیگر من باید کامل کتاب و لپ تاپ را کنار بگذارم و شش دانگ حواسم را به او بدهم. بدترین روزها، روزهاییست که ذهنش روی یک فرد خاص یا یک مکان خاص متمرکز می شود، گاهی صد دفعه یک جمله را می گوید، من جواب نمی دهم، به روی خودم نمی آورم و او تکرار می کند، آنقدر که من بی تاب شوم، وسایلم را جمع کنم، بروم خانه، لم بدهم و شروع کنم به وفت گذرانی و وب گردی ، و آنقدر پرسه بزنم تا عصر بشود...عصرها معمولا ساکت می شود، کز می کند یک گوشه و زیاد کاری به کار من ندارد، به گمانم خسته می شود، انرژیش تحلیل می رود انگار از این همه کند و کاو و جستجو، از این مونولوگ بی وقفه، باید برایش یک سرگرمی جدید پیدا کنم، یک جا دستش را بند کنم ، اینطوری وقتی من مشغول کارم، او هم می تواند مشغول کارش باشد، شاید حتی این وابستگیش به من کمتر شود و بعضی روزها خانه بماند!؟